بهترین سوتی شما چی بوده؟

بهترین سوتی شما

برای مطالعه متن نویسنده مورد نظر روی نام نویسنده کلیک کنید:

اولین روز

هرچیزی در زندگی جای خود و لذت خودشو داره. گاهی پیش میاد که یه رفتار و یا یه حرفی اینقدر آدم و شرمنده میکنه که میخوای اون لحظه آب بشی و بری تو زمین. ولی خداییش بعد از گذشت زمان اون واست یه خاطره میشه که با تمام تلخیش یه لبخند گوشه لب مینشونه.

میگند بزرگ میشی یادت میره، ولی چی یادت میره دردش ،حست و شاید خیلی چیزای دیگه یادت میره ولی خود داستان و نه. خیلی وقتا  درد و حسی که اون لحظه حس کردیم باعث میشه ذهنمون اون اتفاق رو واسه مدتها نگه داره.

من به شخصه استاد سوتی دادنم. ولی خب خیلیاشو نمیشه همه جا تعریف کرد. مجبورم یه داستانی رو بگم

که قابل تعریف کردن باشه😁

البته این سوتی من نبوده ولی خوب داستان جالبیه

دوران دانشگاه دوران خوبیه، مخصوصا اگه تعداد همکلاسیا زیاد نباشه و همه با هم همدل و یکدست باشید. ما یه کلاس و ۲۰ و خرده ای نفره رشته مهندسی بودیم. از همون اوایل همه با هم دوست بودیم و پایه. اما خوب دانشکده ما تازه تاسیس بود و ما شده بودیم موش آزمایشگاهی واسه امتحان کردن استادای جدید.

درس گسسته داشتیم و از فامیل استاد که در سایت دانشگاه زده شده بود میدونستیم که استاد جدیدیه و دوباره ممکنه دردسر داشته باشیم.آخه استادای جدید (البته بعضیاشون) تا بیاد خم و چم کار و روش تدریس دستشون بیاد، حدود دوترمی طول میکشه و خیلی بده بشینی سرکلاسی که نفهمی استاد چی میگه. خلاصه چند روز از شروع ترم گذشته بود و رسیده بودیم به ساعتی که گسسته داشتیم.

اغلب اوقات پسرای کلاسمون توی سالن بودند و قبل استاد میومدند سر کلاس، ما دختراهم توی کلاس با هم صحبت میکردیم. اون روز پسرا رفته بودند خارج دانشکده، به خیال اینکه استاد حتما چند دقیقه ای دیر میکنه و هنوز وارد دانشکده نشده بودند.

استاد جدید ما از اونوجایی که فوق العاده منظم بود دقیقا سر وقت اومد. ما دخترا به احترام استاد بلند شدیم. پسری جوان،لاغر،قد بلند با لباس هایی که از لاغری کمی برایش گشاد بود وارد کلاس شد.

حتما دیدید که در اکثر کلاس ها میز استاد روی یک سن قرار دارد که این سن بالاتر از سطح زمینه(همونطور که همه میدونید(.

استاد جوان و کم سن و سال و پرمدعای ما که میخواست به خیال خودش، سر و سنگین باشه و از همین الان بگه من آدم جدی ای هستم، سرش رو بالا گرفت و وارد کلاس شد و با جدیت و غرور تمام به طرف میزش رفت. همینطور که با سرعت به طرف میز میرفت، ناگهان پله سن رو ندید و پایش به آن گیر کرد و به معنای واقعی پهن زمین شد.

من که ادم خوش خنده ای بودم، تمان سعیم رو کردم که نخندم ولی مگه میشد، سرم رو زیر انداختم و لب هام رو به هم فشار میدادم که فقط نخندم و خدا رو شکر میکردم که پسرها در کلاس نیستند.دخترای کلاس نگران این بودند که نکنه استاد صدمه دیده باشه و با نگرانی به او نگاه می کردند و فقط من بودم که به مضحک بودن داستان فکر میکردم.ولی پسرای کلاسمون یه کم بی ملاحظه بودند و حضورشون در کلاس صد در صد باعث میشد که با خنده آنها همه به خنده بیافتند.

استاد تازه کار ما اصلا به روی خودش نیاورد و رفت پشت میزش. با این که مشخص بود چقدر ضایع شده ولی سعی کرد اعتماد به نفسش رو حفظ کنه و آرامش داشته باشه‌.

خلاصه اون کلاس تموم شد و هفته بعد و جلسه بعد ما دوباره با همین استاد کلاس داشتیم. همه توی کلاس منتظر بودیم که دوباره استاد مغرور ما وارد کلاس شد و از استرس زیاد دوباره پایش به پله گیر کرد و نزدیک بود زمین بخوره که خودش رو جمع و جور کرد.ولی به محض اینکه پایش به پله گیر کرد یکی از پسرهای کلاسمون خیلی آروم و ناگهانی و گفت هه و خندید. پشت سرش هم بقیه پسرها کمی خندیدند.حالا تصور کنید اگه اون روزی که استادمون پهن زمین شد، بودند چه غوغایی میشد سرکلاس.

ما یک ترم با این استاد کلاس داشتیم و دیگه هم ندیدیمش. اما فکر کنم اون روز اول، بدترین روز استادگریش بود و شاید هم مثل خیلی از ماها وقتی یاد اون روز میافته فقط میخنده و میگه چقدر ضایع بوده. ولی برای من و دوستام تو ذهنمون تصویر یه آدم لاغر و دراز پهن شده روی زمین برای مدت طولانی نقش بست.

دو روز به عید نوروز مونده بود. بالاخره زنگ مدرسه خورد و با جیغ و شادی کیف و کتابامونو جمع کردیم و راهی خونه شدیم
زمان بچگی ما برخلاف امروزه که بچه ها ده دوازده روز مونده به عید مدرسه رو تعطیل میکنن و میرن پیشواز تعطیلات عید، ما باید تا آخرین نفسای اسفند سر کلاس حاضر میشدیم اما اونروز دیگه بیست وهشتم ماه بود و خوشحال بودیم که داریم تعطیل میشیم و بالاخره عید از راه میرسه
ما بچه هایی نبودیم که پول زیادی مثل ریگ بیابون زیر دست و پامون ریخته باشه و قدرشو ندونیم بلکه برعکس همه چی حساب وکتاب داشت و باید دانشگاه نرفته صدجور واحد مدیریت پاس کرده باشی و هزارجور فوت و فن مدیریت مالی بکار ببری تا شاید بتونی اون مختصر پول توجیبی هفتگیتو جوری مدیریت کنی که تا انتهای هفته برسه! شاید برای همچین بچه ای می تونست بهترین اتفاق عید، گرفتن عیدی باشه...
هفته ی صبحی مدرسه بود و ظهر موقع برگشتن از مدرسه میدیدیم که مردم همه در تکاپو و تلاش برای تدارک عیدن.. دیوار اغلب خونه ها پوشیده از فرشای رنگارنگ تمیز و تازه شسته بود.. نقوش متنوع فرشا منظره ی زیبایی سر دیوارا بوجود میاورد.. برخلاف فرشای زمینه روشن و بی رنگ و روح و بیحال امروزی، اون زمان اغلب فرشا زمینه ی لاکی یا سرمه ای داشتن و با طرحای خشتی و طاق گنبدی و گل بادومی یا نقشای ترنج و گل بوته های شاه عباسی و اسلیمی بافته میشدن و رنگا اونقدر زنده بود که انگار روح زندگی توشون جریان داشت... من با تمام سن کمی که داشتم شیفته ی تماشای دیوارای پرنقش و نگار اسفندماه بودم و باخودم قرارمیذاشتم که بعدازظهرا یه گشتی تو کوچه پس کوچه های محله بزنم و از این نمایشگاه رایگان فرش دیدن کنم! اونروزم همین قرارو باخودم گذاشتم و از مدرسه برگشتم خونه... مادرم مشغول تمیزکاری و بشور بساب و تهیه ی مقدمات عیدنوروز بود هر از گاهی هم یه حرصی از دست برادرم میخورد که مشغول بازی و دق دادن ماهی قرمز داخل تنگ بود!
بعدازظهر که بابا از سرکار اومد خونه، آستر یه طرف کتش پایین تر کشیده بود و جیبش قلنبه تر و آویزون تر از اون یکی بود کاملا مشخص بود که یه چیزایی تو جیبش هست ولی هنوز فرزندسالاری باب نشده بود و پدرا یه هیبت وجذبه ای تو نگاهشون بود و بچه ها هم شرم حضور خاصی نسبت به باباهاشون داشتن بخاطر همینم من و خواهرم علیرغم کنجکاویمون نه جرأت لازم و نه روشو داشتیم که از بابا بپرسیم تو جیبش چی داره ولی برادرم به حکم تک پسر بودن و لطف ته تغاری بودنش محبوبیت بیشتر و ترس کمتری نسبت به بابا داشت، براحتی رفت خودشو گردن آویز بابا کرد و پرسید: تو جیبت چی داری بابا؟ بابا هم بوسش کرد ودست کرد تو جیبش و یه ماشین کوکی کوچیک با یه شکلات از جیبش درآورد داد بهش که بره واسه خودش بازی کنه بعدم یه سری اسکناس صدریالی نو با یه مشت سکه ی پنجاه ریالی درآورد داد به مامان و گفت:اسکناسا رو بذار لای قرآن و سکه ها رم سر سفره ی هفت سین تا توی ایام عید ازشون به بچه های مهمونامون عیدی بدیم.
اون زمان برخلاف حالا پولا هم یه ارزش و اعتبار خاصی داشتن و به کف داشتن یه سکه ی پنج تومنی مترادف تصاحب قریب الوقوع چندتا خوراکی خوشمزه و باب دلت بود...
بوی اسکناسای خشک و تانخورده آدمو مست میکرد اما چشم من خیره به برق سکه های مسی رنگ پنج تومنی بود که ظاهرا ضرب همونسال بودن و بتازگی روانه ی بازار شده بودن..
وقتی که بابا بعداز ناهارش رفت استراحت کنه، دویدم پیش مامان ظرف سکه ها رو برداشتم و گفتم میخوام باهاشون بازی کنم؛ مامان اخمی کرد و گفت: بذار سر جاشون گمشون میکنی
-نه فقط میخوام یه کمی بازی کنم بعدا میذارم سرجاشون
برق سکه های پنج تومنی اینقدر از خود بیخودم میکرد که نمیتونستم ازشون دل بکنم.. برخورد عاشقانه ی من با اون سکه های مسی جوری بود که هرکس نمیدونست فکرمیکرد الان یه گنجینه پر از سکه های طلا زیر دست و بالمه! در این بین نقش تأثیر کارتونای تلویزیونی مثل سندباد و رابین هود رو هم در ایجاد این شوق کودکانه نمیشه نادیده گرفت بطوریکه دیگه یه جورایی خودمو در مقام پرنس جان میدیدم که دست میبره و سکه های طلاشو مرتبا زیر و رو میکنه و از درخشش سکه ها و صدای جیلینگ جیلینگشون لذت میبره!
خلاصه مامان هر چنددقیقه یه بار یه نقی میزد که سکه ها رو ببرم بذارم سر جاشون ولی من قصدداشتم که تا کاسه ی صبر مامان لبریز نشده و اعصابش به نقطه ی جوش نرسیده با سکه ها بازی کنم، بنابراین از ترس اینکه گمشون نکنم هی میبردم اینطرف و اونطرف قایمشون میکردم...سرطاقچه، زیریخچال، داخل کمد، پشت پرده، بین گلدونا.... خلاصه چندباری محل اختفای سکه ها رو عوض کردم و کم کم از تاثیر ناهار و خستگی بازی، چنددقیقه ای همون گوشه ی اتاق خوابم برد..

بعد که بیدارشدم یاد قول و قرار خودم واسه تماشای فرشا افتادم و خواستم برم بیرون که گفتم بذار تا دیرنشده قبل از کتک خوردن ببرم سکه ها رو تحویل مامان بدم، ولی هرچی گشتم پیداشون نکردم.. درست یادم نمیومد که آخرین بار کجا قایمشون کرده بودم چندبار محل های متعدد اختفای سکه ها رو زیر و رو کردم ولی بازم پیداشون نکردم.. قلبم تیرکشید و بشدت شروع به تپیدن کرد، سرم داغ شد، تنم به لرزه افتاد، پاهام سست شد، معده ام شروع به سوختن کرد و مدام حس میکردم یه لقمه ی سمجی توی گلوم گیرکرده.. همش به فکر کتک سختی بودم که عنقریب از مامان نوش جون خواهم کرد! حتی جای سوزش دمپایی و جاروی مامانو رو تنم حس میکردم! از دور یه نگاهی کردم و مامانو مشغول کار دیدم پاورچین بدون اینکه کسی ببینه از خونه رفتم بیرون فقط میخواستم یه جورایی از نگاه مامان فرارکنم که مؤاخذه ام نکنه.. توی کوچه پس کوچه های اسفند میگشتم ولی با دلهره ی عجیبی که به جونم افتاده بود تمرکزم بهم خورده بود، چشمام درست جایی رو نمیدید و نمیتونستم قشنگی فرشا رو ببینم، فقط وقت تلف میکردم اما با نزدیک شدن غروب مجبورشدم برگردم تو خونه... مرتبا مراقب اوضاع بودم و از نگاه مامان فرارمیکردم نه تنها دست به چیزی نمیزدم و جایی رو بهم نمیریختم که توجه کسی رو بخودم جلب نکنم بلکه خیلی هم دختر سربراه و منظمی شدم و شروع کردم به مرتب کردن لوازم شخصی و وسایل اتاقمون... احساس بدبختی و تنهایی گریبانمو چسبیده بود ولی حتی جرأت درمیون گذاشتن این مشکلو با خواهرم نداشتم چونکه میترسیدم بره برای خودشیرینی هم که شده قضیه رو به مامان لو بده اونوقت بود که دیگه حسابم با کرام الکاتبین بود! ساعات سختی رو میگذروندم اشتهامو ازدست داده بودم و اون دوتا لقمه شامی رو هم که بزور خوردم عین دوتا تیکه سنگ بود که از گلوم پایین میرفت بهترین راه فرار رو در خوابیدن پیداکردم و اونشب زودتر از همیشه رختخوابمو پهن کردم و توش خودمو به خواب زدم ولی دراصل، دلهره، خواب راحتو از چشمام گرفته بود،مدام غلت میزدم و این پهلو به اون پهلو میشدم و با نگرانی، تمام فکرم پیش فردا بود.
اونسال لحظه ی تحویل سال بعدازظهر بود و قراربود مامان فردا صبح سفره ی هفت سین رو بندازه که برای سال تحویل آماده باشه 
نمیدونم اونشب با احوال پریشون و افکار آشفته ای که دچارش بودم تا کی با خودم کلنجار رفتم  ولی یادمه که خواب راحتی نرفتم و انگار بختک رو شبم افتاده بود فرداش که بیدارم کردن هم سرم و هم تمام تنم درد میکرد برای اولین بار دلم نمیخواست عید برسه و موعد عیدی دادن بشه هنوز پر از حس وحشت از تنبیه احتمالی مامان و چشم غره ی سنگین بابا بودم که دردش از کتکهای ناجوانمردانه ی مامانم بدتر بود.... بزور رفتم دست و رویی شستم و با چشمای پف کرده نگاهی به سفره ی هفت سین مامان انداختم ولی ناباورانه ظرف سکه ها رو وسط سفره دیدم و از تعجب چشمام باز موند. گویا مامان عصر روز قبلش وقتی که خوابم برده بود درحین تمیزکاریاش سکه ها رو بین گلدونا پیداکرده و یه جایی قایمشون کرده بود که باز هوس سکه بازی نکنم.

Rating: 4.3/5. From 3 votes.
Please wait...