خنده ها نوشته محمد

دلنوشته خنده ها
ساعت 1:37دقیقه بامداد چهارشنبه دقیق نمیدونم چندمه ولی مطمعن هستم اولین چهارشنبه پاییز هستش, پاییز 98
دارم سگ لرز میزنم یه پتو با یه نالی زیرم هستش یه پتو و یه لاحاف هم انداختم رو خودم باورم نمیشد اینقد سرد باشه اولش با یه پتو و رکابی اومدم الان یه لباس دیگم پوشیدم تازه
صدای نفس هامو میشنوم ترسناکه مث تپش قلبم فک کنم تو اوج بیماریم هم هستم, مرضیه میگفت مسمومیت نیست احتمالا انفولانزا باشه به هر حال همه چی گرم شدش یهو اخه دوتا پتورو تا بالای سرم کشیدم و با پس سرم قفلشون کردم به بالشت نور گوشیم تاریکی رو از بین برده اومدم بیرون همه چی ترسناک تر شد نور گوشیمو کم کردم تا اخر تا محیط تاریک افراد گوشیمم ببینم صدای جیر جیرک ها بم ارامش میده از سکوت میترسم از تنهایی میترسم از اینکه هم دم تنهاییام پیشم نباشه میترسم ولی زود عادت میکنم به تنهایی به ترس و عجیب اینکه خیلی سخت ترک عادت های تازه
صدای رو اد داخل پارک میشنوم از خونمون زیاد فاصله نداره دارن میخندن جوون به نظر میان شایدم نو جوون از اونام میترسم بهشون قبطه میخورم این وقت شب بیرونن من همیشه باید خونه میبودم وگرنه تو خونه دعوا داشتیم اونم با عزیز ترین کسام خانوادم, از همشون متنفرم برگ درختای چنار که رو حیاط خونمون خیمه زدن بیشتر معلوم شدن سایه روشن مجذوب کننده ای دارن چند تا ستاره از لابه لای شاخه های گیسو مانند درخت چشمک میزنن بهشون توجه نمیکنم من قبلا مجذوب شدم بستمه
هوا بهتر شده لطافتشو رو صورتم حس میکنم
همسایون لامپشونو روشن کرد نورش افتاد رو معشوقه جدید من ,دیگه جذاب نیستش ستاره ها رو هم دیگه نمبینم لامپ خاموش شد دیگه جذابیتی وجود نداره حتی ستاره ها هم چشمک نمیزنن به فاصله روشن و خاموش شدن لامپی دلخوشی کوچیک من به مستراب کشیده شد!!!!
صدای پارس سگا رو میشنوم
یاد امروز میوفتم که براش توضیح داده بودم چرا به صدای سگ میگن پارس بعد کلی نوشتن فقط به گفتن یه  اها اکتفا کرد
دلتنگ روز های اول اشناییمون شدم اون دختر که از دیدنش به وجد میومدم ولی جدیدا بام سرد شده بود ارزوی خندش رو داشتم خنده ای از سر عشق با خودم عهد کردم امروز هم بهش یه فرصت بهش بدم شاید بازم خندید ولی نقش همون دختر قد  این چند وقت اخیر رو در اورد البته هنوز وقت داره ها میگن تا نخوابی فردا نمیشه من که منتظرم
الان ساعت 3:17دقیقه گونه هام خیس شدن  هنوز صدای خنده هارو میشنوم از همشون متنفرم از همتون متنفرم کاش فردا بیدار نشم نمیخوام ببینم که فرصتش گذشته نمیخوام که عادت کنم به نبودنش...

No votes yet.
Please wait...