“داستانک” نوشته پریا شهاب

داستانک بیابنویس

داستانک اول

قصه ی زندگی من قصه ی یه روز دو روز نیست که من بنویسمو تو بخونی
قصه ی زندگی من عمری که گذشت و دیگه هیچوقتم بر نمیگرده مثل همه ی قصه ها
دوست داشتن اونم بخشی از این قصه بود
میگم بخشی که یه وقت فکر نکنه کل زندگیمو کنار گذاشتم تا بی معرفتی مثل اونو دوست داشته باشماا نه
من فقط یه قسمت از زندگیمو بهش اختصاص دادم البته این خواسته ایی بود که خودش میخواست یه روز سرد زمستونی که برف شدیدی میبارید
فکر میکردم تو اون سرما گرم ترین جای دنیا بغله شه
اشتباه فکر میکردم دیگه به قول مامان بزرگ جونییو خامیش
اونروزا فکر میکردم اونم عاشقمه ولی خب اون فقط بهم عادت داشت
فقط دوستم داشت و هیچوقتم عاشقم نبود اینارو تو همون روز سرد زمستونی گفت
راسته میگن بعضی حرفا هیچوقت از ذهن ادم پاک نمیشه هاا
انروز وجودمو سرد کرد یخبندونی به راه انداخت که هیچ افتابی وجودمو تابستون نکرد
با مامان بزرگ زیاد دردو دل میکردم درسته همسنم نبود ولی خب همیشه برام بهترین بود
اونروز وقتی حرفاشو بهش گفتم گفت کسی که بهت عادت کرده و فقط دوست داره بدرد عاشقی نمیخوره خطش بزن از دفتر زندگیتو بزارش تو قسمتی که هیچوقت بهش فکر نکنی
ادمی که بهت عادت کرده باشه بالاخره یه روزی میتونه با نبودت کنار بیاد بالاخره یه روزی میتونه به یکی دیگه عادت کنه ولی ادمی که عاشقت باشه هیچوقت نمیتونه با نبودت کنار بیاد شاید کنار بره ولی کنار نمیادمطمئن باش
پس خودتو وابسته ادمی که بهت عادت داره نکن بعد رفتنش تویی نابود میشی که هم بهش عادت داشتی ،هم عاشقش بودی و هم دوستش داشتی
تو قصه ی زندگیت خودتو نابود نکن
قصه ی زندگیت یه بار تکرار میشه شاید هر سال زمستون تکرار شه ولی اون زمستون دیگه تکرار نمیشه
میشه؟؟
✍🏻paria shahab

 داستانک دوم

قصه از اونجایی شروع شد که من عاشق
یه پسر دانشجو شدم
یه پسر قد بلند جذاب
هر روز به این امید که ببینمش میرفتم دانشگاه هر ترم واحدامو به امید اینکه تو یه کلاس باهاش باشم انتخاب میکردم
گذشت و هیچوقتم نیومد روزی که باهاش تو یه کلاس باشم
خیلی اذیت میشدم
چون اون نمیدونست که چقدر دوسش دارم
جاده یک طرفه بود من داشتم دوطرفش میکردم سخت بود تو جاده ی یک طرفه دو طرفه رفتن
بازم گذشت،از ترم یک که عاشقش شدم همه چی شروع شدو  الان اخرای ترم هفتم دیگه نیست دیگه 
ندارمش یعنی دیگه هیچوقتم نمیتونم داشته باشمش
حتما الان میگید چرا ؟چون برای همیشه از پیشم پر زدو رفت  اوایل ترم هفت یه روزمثل  همه ی روزا به امید اینکه میتونم ببینمش رفتم دانشگاه
جلوی در دانشگاه جلوی چشم خودم
یه ماشین سفید که هیچوقت از جلوی چشمام نمیره زد بهش
دنیا روی سرم خراب شدباورم نمیشد عزیز ترین و مهم ترین ادم زندگیمو از دست دادم راستی میدونید اونروز چه روزی بود ؟
اونروز روزی بود که تصمیم گرفته بودم تو دانشگاه داد بزنم بگم که چقدر دوسش دارم ولی دیر شد خیلی دیر اونقدر دیر که الان من  تو تیمارستانمو از دنیای بیرون و ادماش متنفرم
مخصوصا از اون ماشین سفیدخونی 😔و اون زیر خروار ها خاک
کاش هر چیزیو به وقتش انجام بدیم هرحرفیم به وقتش بزنیم یه چیزایی وقتی از زمانش بگذره دیگه بر نمیگرده مثل اون مثل من
#پشیمانی_سودی_ندارد
#بعضی _رفتن ها_برگشت ندارد
#مثل_مرگ

داستانک سوم

کودکم از کجای دنیا بنویسم تو بخوانی ؟
از ادم ها چه بگویم که نترسی از به وجود امدنت
از شکست هایی که ممکن است بخوری بگویم؟
یا از عشقی که معلوم نیست دنیا و ادم ها بگذارند بهش برسی یا نه
کودکم از حرف مردم بگویم از دهان هایی که مدام حرف های بیربط میزنند
در موردت و تو حق اعتراض نداری
کودکم یاد سختی هایی که کشیدم
یاد ادم هایی که بد کردند می افتم
یاد ادم های خوبی که تنهایم گذاشتند که می افتم پشیمان
میشوم از وجودت
اما از جهتی دیگر دلم را ارام میکنم
هی با خود میگویم همه چیز به تربیتت ربط دارد
هی میگویم تو دخترت را ترسو بار نیاور
به او بگو مثل تو نباشد
برای ادم ها زمان بگذارد تا وقتی باشد که حرمتش حفظ میشود بعد از این زمان
حتی اگر عاشق ان ادم هم بود بگذرد و برود
گاهی میترسم برای قلب کوچکت که نکند بشکند
کودکم مادرت همیشع لج میکرد مسیر اشتباهو تشخیص میداد و ادامه میداد
وجودتم بخاطر لجبازی مادرت است
مادرت واسع اینکه یکی مثل عشقشو داشته باشه لج کرده و میخواد که باشی که بیای
تو مثل مادرت لجبازی نکن حداقل با خودت
مادرت خودشو نابود کرد تو خودتو همیشع بساز
کودکم مادرتو ببخش

No votes yet.
Please wait...