“درام” نوشته زهرا جم

از دو هفته پیش دائم دربارش حرف می زد.
یا تماس می گرفت یا هر طور شده به دیدنم می اومد، قبل از این فقط مشغول خوندن بود.
مثل بقیه اظطراب داشت، نمی دونم اما به نظرم بیش تر از بقیه هم بود.
آدم تو دار و درون گرایی بود، اگر باهاش برخورد می کردی نمی تونستی بفهمی چی تو دلش می گذره، فقط منی می دونستم که دل نگرانی هاش رو پیشم درد و دل می کرد.
اصلا زندگیش از روال طبیعی خارج شده بود.
البته خب، هر چیزی ارمغانی داشت و ارمغان کنکور استرس و نگرانی هاش بود.
شاید اگر مثل خیلی ها یک دختر معمولی ای بود که بعد از دبیرستان وارد دانشگاه می شد انقدر فکر و خیال نمی کرد. آخه به باور خودش یک وصله ی ناجور بود بین دانشجو های تازه نفس. آدم خجالتی ای بود و این موضوع به اظطرابش دامن می زد.

با پریشونی مدام از من می پرسید:
_به نظرت چند نفر اون جا به جز من سی و هشت سالشونه؟

سعی نمی کردم قانعش کنم که اون جا افراد با سنین مختلف میان، نمی خواستم امید واهی بدم.
مطمئن بودم اگر مجبور نبود ادامه تحصیل نمی داد، همون جور که تا قبل از این نداده بود.
نه این که علاقه ای نداشته باشه، اما علاقش به مادر مریضش بیشتر از خواسته های خودش بود. بیست سالی بود که به خاطر مریضی لاعلاجی که داشت ازش نگهداری می کرد.
برای داروهاش به پول هنگفتی احتیاج داشت، کار قبلیش کفاف نمی داد، دنبال یک کار پر و پیمون گشت، اتفاقا پیدا هم کرد اما دستش خالی بود از مدرکی که ازش می خواستن.
این بود که به فکر ادامه تحصیل افتاده بود.
اسمش "رز" بود، زن دوست داشتنی و رامی بود.
با یک جفت چشم های قهوه ای صادق و مهربون که رو لب های ظریفش همیشه یک لبخند خاص داشت. انقدر در خود فرو رفته و آرام بود که در نگاه اول فکر می کردی مورد ظلم واقع شده، اما واقعا این طور نبود.
آروم حرف می زد، آروم غذا می خورد و آروم راه می رفت. یک نوع متانت و تومأنینگی خاصی تو رفتارش پنهان بود که من رو شیفته ی خودش کرده بود.
اما ضعف بزرگی داشت و اون هم این که بی نهایت کم رو بود و این موضوع پیش اومده عذابش می داد.
اون بهترین دوستم بود، ناراحتیش ناراحتم می کرد. پیشنهاد کردم برای منحرف کردن افکارش با هم بیرون بریم. استخر و سینما، موزه رو هم خیلی دوست داشت.

اتفاقا روزی از اون دو هفته به دیدنم اومد. از دیدن صورت زرد و زارش تعجب کردم، هر روزی که می گذشت رنگ پریده تر از قبل می شد، انگار چیزی نمونده بود که زهرش آب بشه.

_مزاحم همیشگیت هستم.

_می دونی که نیستی، برو بشین.

در حالی که می رفتم چیزی براش آماده کنم، از گوشه ی چشم دیدم که با چهره ای پژمرده پالتوش رو از تنش درآورد و به سمت مبل رفت و بعد تو آشپزخونه چپیدم.
نپرسیدم چایی یا قهوه؟ می دونستم که عاشق آب پرتقالِ و همون رو براش بردم.
 به مجسمه ی گربه طلاییِ روی میز خیره بود.
کنارش نشستم.
_ مجسمست تکون نمی خوره.

نگاهم کرد و ملیح خندید.
با دقت صورتش رو کاویدم، نگاهش رو پایین انداخت. چشمم به گوشه ی ناخن هاش افتاد که مثل دختر های دبیرستانی معلوم بود انقدر جویده شدن که پوست صورتی رنگشون نمایان شده بود.
_باور کن دانشگاه تا حالا کسی رو نبلعیده.

_فعلا به این فکر می کنم که اصلا قبول می شم یا نه.

_مگه کتاب تست ها رو نجوییدی؟

نفس عمیقی کشید.
_نگران مامانم، می دونی که من به خاطرش قید تشکیل خانواده و درس و بحث و زدم، دوست ندارم حالا که پیششم مثل بی عرضه ها باشم.

لبخند پر شور و غمگینی زد.
_چند روز پیش رضا رو دیدم، کلی باهم حرف زدیم، گفت که مشکلی نداره مامانم پیش ما زندگی کنه. گفت به خاطر  این که خوشحال باشم حاضر هر کاری بکنه، وقتی اینو گفت احساس خوشبختی کردم، اون آرامشیه که هر زنی باید تو زندگیش داشته باشه.

رضا یکی از خواسته هایی بود که سالهای دور به خاطر مادرش مجبور شد رهاش کنه.

شادی کنان بغلش گرفتم و گفتم:
_پس بالاخره می خوایی سامونی به زندگیت بدی، وای خیلی خوشحالم برات.

_آره، بهش گفتم بعد از دو هفته بیش تر با هم رفت و آمد کنیم. فکرش رو بکن، دیگه خانوم خونه ی خودم می شم، غذا می پزم برای رضا، لباس خوشگل می پوشم تا از سر کار بیاد، بعدش باهم می ریم پارک قدم می زنیم، بستنی لیس می زنیم، برای هم درد و دل می کنیم، درمون هم می شیم، مرهم و محرم هم میشیم، خوبه مگه نه؟

تا خواستم حرفی بزنم زنگ واحد زده شد، بلند شدم و رفتم درو باز کردم، از دیدن فرد مقابلم پوف کلافه ای کشیدم و با عصبانیت گفتم:
_ای بابا، بازم تو؟

_خانم فدات بشم فال روز آوردم، نمی خوایی از بختت خبر دار بشی؟

_نه خانم، نه عزیز من، نه، نه، نه.
تا حالا هر چی بخت قرار بوده سراغ من بیاد اومده، بقیه شم سپردم به خدا، ازت خواهش می کنم دیگه در این خونه رو نزن.

تا اومدم در رو به هم بکوبم، هیکل گرد و قلمبش رو انداخت روی در و از لاش سراسیمه گفت:

_چه حرفا می زنی خانم جان، آدما هر روز رشد می کنن و عوض می شن، بخت و اقبال سراغشون میاد، به جون این بچم همین حالا از چشمات دارم می خونم که چه سرنوشت بزرگی در انتظارته.

رز از جاش بلند شد اومد کنارم ایستاد و به سر و وضع عجیب زن نگاه کرد. رو بهش با تمسخر گفتم:
_می بینی، فالگیرا هم واسه ما فیلسوف شدن.

_چی شده؟

_هیچی، این خانم فکر کرده ما سر گنج نشستیم که هی دم به ساعت میاد تو واحد های این ساختمون می چرخه.

رز به دختر کوچولوی ۴،۵ ساله ی نامرتبی که تمام حواسش به خوردن لواشکش بود، با محبت لبخند زد و دستش رو نرم گذاشت رو شونم و گفت:
_اجازه بده عزیزم

با اعتراض اسمش رو صدا زدم.
در رو کامل باز کرد رو به زن که داشت نگاهمون می کرد با اشتیاق گفت:

_سلام خانم، اتفاقا من خیلی دوست دارم بدونم آینده چه خوابی برام دیده، می شه فال من و بگیرین؟

گل از گل زن شکفت. به در تکیه دادم و دست هام رو تو سینه جمع کردم و با طلبکاری منتظر نگاه کردم.

_ها دورت بگردم چرا نمی شه، دست راستتو بیار جلو تا ببینم.

دستش رو تو دست هاش گرفت و جوری که انگار داره اتم می شکافه، خم شد و انگشت های شصتش رو کف دست رز کشید. یک نگاه به کف دستش و یک نگاه به صورتش.
با دقت و نگاهی خیره تو چشم های رز، چشم هاش رو تنگ و گشاد کرد.

_شوهرت دست بزن داره؟

سرم رو انداختم پایین و به زور جلوی خندم رو گرفتم. می تونستم چشم های گرد شده ی رز رو تصور کنم، بعد از لحظاتی سکوت با ته مایه های خنده گفت:
_نه اینطور نیست، اون شریف ترین مردیه که تو عمرم دیدم.

می دونستم منظورش رضاست.
زن فیلسوفانه سری تکون داد و در حالی که هم چنان تو کف دست رز دنبال نشونه ای می گشت با اطمینان گفت:
_فهمیدم، بچت سر به راه نیست، عیب نداره بزرگ که بشه درست میشه، همشون اولش همیطورین. تو دستت یه تقدیر بزرگ می بینم که زندگیت و شیرین می کنه، یه روشنایی.
اووو نگاه کن چقدر می خوایی پولدار شی، انقدر که نمی دونی باهاشون چی کار کنی، دست راستت رو بکش رو سر ما.

_داییم همش میگه مشتریات چقدر کودنن که حرفای من در آوردیِ تو رو باور می کنن، مشتری یعنی شما؟

با حیرت به دخترکی که آخر حرفش بالاخره دل از لواشکش کند و نگاهش رو منتظر جواب بین من و رز چرخوند نگاه کردیم
یکهو پخ زدیم زیر خنده.
چشم های زن از این گشادتر نمی شد، یک دونه با مشت بی هوا کوبید به ستون فقراتش که بچه با شدت به جلو پرت شد.

جیغ جیغ کنان با غیظ گفت:
_ذلیل مرده این دروغا رو از کجات درآوردی؟ باز دلت می خواد فلفل بریزم تو دهنت آره؟

رز نگران رو زانوش نشست و دخترک رو که حتی جیکشم در نیومده بود بغلش گرفت.
_طفل معصوم و اینجوری نزنید، بچه ضعیفه، ظریفه، گناه داره، من حرفاتون و باور کردم، چند لحظه بمونید.

سریع به طرف کیفش رفت و از توش مقداری پول بیرون آورد و دوباره برگشت.
همه ی پول تو دستش رو به طرف زن گرفت.
زنک نیشش دوباره چاک خورد و انگشت شصت مالید به زبونش و افتاد به شمردن.

رز دوباره رو زانو نشست و یه بوس از لپ دختر کوچولو گرفت. آب نبات چوبی تو دستش رو با گفتن" اینم مال شما" به دستش داد.
به لبخند خوشحالش لبخند زد و با مهربونی روی موهای به هم ریختش دست کشید.

_اسمت چیه خوشگلم؟

_حنا

_تا حالا دعا کردی؟ می دونی خدا چقدر دوستت داره حنا خانوم؟ اگه تو دعا کنی بزرگ ترا دیگه اذیت نمی شن، دیگه ناراحتی نمی کنن. تا حالا این کارو کردی؟ خدا جون خیلی به تو نزدیکه، خیلی زیاد، حتی زیادتر از آدم بزرگا، هر چی که بگی زود قبول می کنه، می شه بهش بگی هوای منم داشته باشه؟ آره؟ بهش می گی یه جوری دلم و آروم کنه؟

حنا درحال کلنجار رفتن برای باز کردن پلاستیک آبنبات سرش رو به معنی باشه کج کرد.
رز بغلش کرد و با احساس گونش رو به گونه ی حنا چسبوند.
_نگران نباش، خیلی وقت ها اون جوری که فکر می کنی نمیشه، من تجربش و داشتم.

زن فالگیر بعد از گفتن این حرف، تمام پول هایی که تا الان داشت دسته بندی می کرد رو دوباره تو کیفش برگردوند.
_خدا بده برکت آبجی، با اجازتون.

دست دخترش رو گرفت و از پله ها پایین رفتند.
تا دو ساعت بعد در سکوت فیلم مورد علاقمون
رو کنار هم تماشا کردیم.
وقتی که داشت می رفت، کتابی با موضوع دلخواهش که خودم براش خریده بودم رو به سمتش گرفتم. کمی نگاهش کرد، دستی روی جلدش کشید و لبخند دلمرده ای زد و گفت:
_ممنونم ازت، زحمت کشیدی، ولی... من فعلا کتاب نمی خونم، یعنی تمرکزش و ندارم.

متحیر نگاهش کردم.

_آخه چرا؟ تو که عاشق خوندن بودی.

_آره، ولی فعلا حوصلش و ندارم، دانشگاه رفتن و قبول شدن و نشدن همه ی فکرم و پر کرده، گذاشتم برای دو هفته بعد.

صبح روز موعود وقتی که از خواب بیدار شدم اولین کارم تماس گرفتن با رز بود. در حالی که با چشم های پف کرده لبخند زده بودم.
به این فکر می کردم که حتما الان انقدر هول و شتاب زده است که دست و پاش به هم پیچیده و نمی دونه اول باید چه کاری انجام بده.
وقتی اولین تماسم بی پاسخ موند، به افکارم مهر تایید زده شد و لبخندم عمیق تر.
بی خیالش شدم تا وقتی که خودش رو پیدا کنه. به صورتم آبی زدم و با حوله خشکش کردم. وسایل صبحانم را مهیا کردم، قبل از خوردن دوباره تماس گرفتم، اما تماس رو برقرار نکرد. این بار کامل خندیدم. یعنی الان داشت دنبال کارت ورود به جلسش می گشت؟
صبحانم را خوردم، ظرف ها را شستم، دستم رو با پشت شلوارم خشک کردم و شماره اش را گرفتم. بـــوق، بـــوق، بـــوق...
رخت چرک هام رو داخل ماشین انداختم، ظرف غذای همسایه رو پسش دادم، کمی هم گرد گیری کردم.
شمارش رو گرفتم، خبری نبود.
دیگه نمی تونستم حدس بزنم در حال انجام چه کاریه.
دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم. یک جا نشستم تا فقط تماس بگیرم. دستم روی دکمه ی تکرار بود و چشمم به ساعت. می خواستم حداقل تا قبل از امتحان صداش رو بشنوم و یکم سر به سرش بزارم، بعدش بهش بگم که مطمئنم از پسش بر می یاد و از دو ساعت بعدش دیگه می تونه نفس راحت بکشه.
باید جواب می داد.
شماره ی خونشون رو گرفتم.
یادم رفته بود که الان نباید خونه باشه.دوباره به ساعت نگاه کردم. عجیب بود که عقربه ها انقدر تند می گذشتن.
حالا دیگه حتما سر جلسه بود. حتما پاشنه ی کفشش رو تند تند روی سرامیک ها تکون می داد و ناخن انگشت شصتش رو بین دندان های جلوییش می جویید و به سوال ها نگاه می کرد.
با فکر این که موقع برگشتنش تو خونشون ببینمش آماده شدم. می خواستم وقتی برگشت ببینم که از صورتش آثار نگرانی پاک شده. بد جوری دلم می خواست ببینمش.
رفتم. یادم نمی یاد کی رسیدم. نزدیک در خونه شان بودم. در خونه ی نیمه بازشون.
نمی دونم چرا پاهام چند قدم مونده رو به زمین چسبید. نمی دونم چرا گوش هام صدای جیغ می شنید. نمی دونم چرا اون ماشین بزرگ سفید کنار خیابان شبیه آمبولانس بود، نمی دونم چرا بوی مرگ می اومد، بوی رفتن...
چشم هام مثل دوربین فیلم برداری فقط هرچه می دید رو ضبط می کرد تا به مغزم بفهمونه و  مغزمم به من.
صدای شیون ها دل رو خراش می داد، اما گوش ها وظیفه شون شنیدن بود. چاره ای نبود.
جلو نرفتم اما اهالی داخل خونه بیرون اومدن.
دو مرد آبی پوش، با یک برانکارد. یک جسم خوابیده روی تخت با یک پارچه سفید.
این جا کجا بود؟ آدرس رو درست آمده بودم؟
وقتی مادرش رو بین جمعیت دیدم، فهمیدم درست اومدم.
همه چیز مثل یک فیلم بود. فیلمی واقعی تر از تمام لحظه ها.
به حجم روی برانکارد نگاه می کردم. خیره و منتظر، همه ی فکرها از ذهنم خالی شده بود، فقط نگاه می کردم.
باد استخون سوزی شروع به وزیدن کرده بود. انگار از طرف خدا مأمور بود.
صدای به هم خوردن برگ درخت ها زیبا بود، اما بین فریاد های سوزناک گم می شد. پارچه ی سفید با نسیمی کنار رفت، و من هم انگار روح از تنم رفت. باور کردنی نبود. مگه نباید الان وسط امتحان باشه؟ چرا اینجا بود؟ چرا خوابیده بود؟
چشم هاش بسته و صورتش به نظر حالا خالی از دغدغه بود.
بین جماعت گریه کُن تختش گیر کرده بود.
چشم های تارم از این راه دور روی چهره ی مهتابیش خیره می مونه. دیگه استرسی نداشت، انگار دیگه کنکور و دانشگاهی هم براش مهم نبود. کاملا به آرامش رسیده بود.
باورم نمی شد چقدر الکی نگران بود. اگر می دونست بعد از دو هفته هیچ وقت قرار نبود کنکور بده، حتما بیشتر کتاب می خوند. بیشتر زندگی می کرد.
بی هوا یاد حرف زن فالگیر افتادم.
انگار واقعا حق با اون بود.
"خیلی اون وقت ها طوری نمی شه که فکر می کنی"
ای کاش زندگی می کردی رز عزیزم،،
این بعد از دو هفته هیچ وقت برات نیومد.
دیدی؟

Rating: 1.5/5. From 2 votes.
Please wait...