دلنوشته تعلقات از پونه بابایی

از خواب بیدار شدم
رفتم پشت پنجره دیدم داره بارون میباره
بوی بارون نفس کشیدم سرمو از پنجره بیرون آوردم که بارون صورتمو لمس کنه
میخواستم به بارون سلام کنم
اونم با لمس گونه هام بهم سلام کرد و بهم لبخند زد ..
نگاهمو انداختم به یکمی دورتر دریارو ببینم !
هر چی نگاه کردم نبود!
دریا نبود ولی بارون میبارید ‌‌..
من هر روز حتی اگه بارون نمیبارید دریارو میدیدم
دیشب خواب بارون دیدم قبله خواب هوای بارونی هوس کرده بودم اما دریا یادم نبود!
امروز دریا نیست !
با من قهر کرده بود؟
شاید فکر کرده برام تکراری شده
شاید میخواست مثله هر روز من با نگاهم پشته پنجره سراغ خودشو بگیرم
شاید دارم خواب میبینم
شاید این یه کابوسه !
اما من بارونم دوست دارم .‌‌..‌
به خودم که اومدم بارونم دیگه نبود ! بارید رفت.‌‌..
پی نوشت ؛ حواسمون باشه به حس علاقمون به آدما به تعلقاتمون شاید با یه هوا و هوس یه بارون کوچک یه روز بیدار شیم و دریایمون رو از دست بدیم!!
(قسمتی از منولوگ حس زنانه بی وقت)
نوشته : پونه بابایی

No votes yet.
Please wait...