دیوانه نوشته امین هلاکویی

دیوانه

هر روز او را از پنجره­ی اتاق کارم می­بینم­. برنامه­ ی هر روز او این است که، کتِ کرم رنگ به تن می­کند. پیراهنِ خود را تا بالاترین دکمه می­بندد، درحالی که شلوارک به پا کرده است. بعد دست­هایش را در کتونی­های خود می­کند و پای برهنه شروع به دویدن می­کند.

رضا دیوانه را می­گویم. اسم او را سید آبدارچی شرکت می­دانست. یک روز وقتی دید جلوی پنجره ایستاده­ام و غرق در تماشای او هستم، گفت:

  • همسایه مونه، اول اینجور نبود. چند سال پشت سرِهم کنکور امتحان داد، ولی قبول نشد. وضع مالیشون هم خیلی خرابِ. بعدش هم دیوونه شد. حالا هر روز می­یاد جلو دانشگاه شروع می­کنه از این سر به اون سر، دویدن.

رفتم پایین، کنار خیابان نشسته بود. کنار او نشستم. جلوی دانشگاه خیلی شلوغ بود. فکر کنم روز امتحان بود. دختر و پسرهای زیادی درحال رفت و آمد به دانشگاه بودند.

پاکت سیگارم را درآوردم و یک نخ گوشه­ی لبم گذاشتم و یکی به او دادم. سیگارِ خود را روشن کردم و وقتی برگشتم که سیگار او را روشن کنم، داشت می­جویدش.

گفتم:

  • رفیق سخت نگیر. مگه حالا ما که رفتیم این تو چه گلی به سرِ دنیا زدیم؟ تهِ همه چیز بدبختیه. چه رفته باشی این تو چه نرفته باشی.

عجب مزه­ی سیگار بهم چسبیده بود. پکِ محکمی به سیگار زدم و گفتم:

  • اینا رو می­بینی؟! چند سالِ پیشِ من هستن. من هم که می­بینی چند سالِ دیگه­ی اینا هستم. همه چیز تو این دنیا، یک دور تسلسلِ تکرایِ بی­معنی و پوچِ...

پشت سرم داغ شد. احساس کردم سرم دارد از گردنم جدا می­شود. عینکم یک متر به جلو پرتاب شد. لامذهب عجب دستِ سنگینی داشت. راست می­گویند دیوانه­ها زورشان زیاد است.

از جا پرید و درحالی که دست­های خود را توی کتونی­­هایش کرده بود شروع به دویدن کرد. همان جور که داشتم شیشه­ی عینک خود را در فریم­اش جا می­زدم با خود گفتم: "آخر یه روزی عشق من به دیوونه­ها و دنیاشون کار دستم می­ده"

                                                                                                         تابستان 98

No votes yet.
Please wait...