زندگی بی بهار نوشته سمانه داننده

زندگی بی بهار،بیابنویس

سرم توی کتاب بود ودرس میخواندم که دیدم یکی  از دخترها صدایم کرد و گفت : " بهار تو سالن کارت داره ." کتاب را بستم و از کلاس بیرون رفتم. بهار را دیدم روی پله ها ایستاده است تا مرا دید دستم را کشید و به گوشه ی حیاط برد . چشمانش برق خاصی می زدند.دستم را در دستش گرفت وگفت :" میخوام یه چیز بهت بگم .. یعنی جز تو کسی رو ندارم که بهش بگم ..".

 من و بهار دوست های چندین ساله ی هم بودیم . و البته خیلی صمیمی . لبخندی زدم و گفتم :" جانم بهار ؟ چیزی شده ؟ " سرش را پایین انداخت و گفت:" من چیز شدم .." با تعجب پرسیدم :" چی شده ؟". روی نیمکت کنار درخت نشست . من هم نشستم . بعد از مکثی به طرفم برگشت و گفت:" من .. من عاشق شدم ". ابرو هایم از تعجب بالا رفت . بهار دختری نبود که زیر بار عشق رود . اصلا به همه چیز فکر میکرد جز عشق. لبخندی زدم وگفتم :"می بینم که بهار خانوم بزرگ شدن!! حالا این پسرخوش شانس  کیه؟".جواب نداد . سرش پایین بود . دستش را در دستم گرفتم و دوباره پرسیدم :" نمیخوای بگی کیه؟". زیرلب زمزمه کرد :" آشناست ..یعنی تو می شناسی..". بیشتر کنجکاو شدم .بدون این که نگاهم کند ، آرام گفت:" آرش..".

 دلم لرزید . من فقط یک آرش میشناسم .  پرسیدم :" کدام آرش ؟" زیر لب گفت:" آرش پاکدل ". بدون هیچ حرفی از جایم بلند شدم. اخم کردم و گفتم:" میبینم آرش بی غیرت دل همه رو برده؟!" او هم بلند شد و جلویم ایستاد وگفت:" بزار برات توضیح بدم." داد زدم :" چی رو میخوای توضیح بدی ؟ رفتی عاشق یه پسر خراب شدی؟ از تو بعید بهار..." اشک در چشمانش جمع شد با صدایی لرزان گفت:" چیکار کنم ؟ هاا؟ اولش نمیخواستم قبول کنم ...اما تا به خودم اومدم دیدم بهش علاقه دارم.." چشمانم از تعجب گرد شده بود . با داد پرسیدم :" تو باهاش حرف میزنی ؟" . سرش را تکان داد .

 این دفعه صدایم را بیشتر از قبل بالا بردم و گفتم :" تو میدونستی اون چجور پسریه باز هم باهاش حرف زدی؟ " . بهار فقط گریه میکرد. خواستم بروم که دستم را گرفت. درمیان گریه هایش گفت :" بشین تا همه چیز رو برات توضیح بدم." چند بار نفس عمیقی کشیدم و نشستم تا به حرف هایش گوش دهم.  با هق هق شروع کرد به حرف زدن :" دوماه قبل وقتی داشتم از کلاس ریاضی برمیگشتم دیدمش .محلش نزاشتم اما به گفته ی خودش تا منو دید ، عاشقم شد . نمی دونم از کجا و ازکی شمارمو پیدا کرد .چند روزی مزاحمم میشد ینی ... میگفت دوسم داره واین چیزا...اولش باور نکردم ولی انقدر التماس کرد و قسمم داد که قبول کردم چند روزی باهاش حرف بزنم .. کم کم سه روز شد ،پنج روز ...پنج روز شد ده روز... دیدم یواش یواش دارم بهش علاقه پیدا میکنم .. دیگه نتونستم بهش جواب ندم ...ینی هرروز که می گذشت بیشتربهش وابسته میشدم ..الان هم نمیتونم بدون اون زندگی کنم.."

داشتم دیوانه میشدم . چطور ممکن بود . به زحمت خودم را کنترل کردم و پرسیدم :" اون چی ؟ اونم دوستت داره؟".گفت :" آره ..". گفتم :" دروغ میگه ..اگه دوستت داره پس چرا نمیاد خواستگاری؟"  گفت:" چند باری بهش گفتم بیا با بابام حرف بزن ، اما گفت که شرایطش برا ازدواج جور نیست..". پوزخندی زدم . آرش شرایطش فقط برای گول زدن دختر های مردم جور بود. گفتم :"  باز جای شکرش باقیه که رابطه ی شما فقط در حد گوشیه ..... مگه نه؟"  جواب نداد و سرش را پایین انداخت . دوباره پرسیدم :" مگه نه ؟"  زیرلب گفت:" نه..". داد زدم :" بهار داری چیکار میکنی؟؟؟  این پسر سابقه اش خرابه . خیلی از دختر های شهرمون رو بدبخت کرده. خودت که میدونی ...حالا برگشتی به من میگی باهاش قرار هم میزارم؟؟... به خودت بیا.." باعصبانیت به چشمانم زل زد وبلند گفت:" دوسش دارم میفهمی؟؟نمیتونم بدون اون زندگی کنم .. درضمن اینو تو گوشت فرو کن ..آرش عوض شده ...دیگه اون آدم سابق نیست ..به خاطر من دیگه با هیشکی نیست ...چون منو دوست داره.."  این بهاری نبود که من میشناختم . دستش را گرفتم و آرام گفتم:" بهار ،داری راه رو اشتباه میری .همه ی خراب ها درست میشن جز ذات خراب ...آرش ذاتش خرابه بفهم."

 بلند شد . گفت:" اگه یک بار دیگه بهش توهین کنی، همه چی بین ما تموم میشه ."  من هم بلند شدم و خواستم دستش را بگیرم که کشید .آرام گفتم:" بهار ..توکه عاقل بودی..اون پسر هوس بازه ..طمع کاره ..مرد زندگی نیست ..." عصبانی شد و گفت:" دیگه دوستی به نام هاله ندارم ..به تو هم هیچ ربطی نداره که دارم چیکار میکنم ."  بهم برخورد . بلند شدم ویک راست رفتم کلاس. بغض کرده بودم . بهار همچین دختری نبود . مطمئنم همه ی این ها زیرسر آرش است. تصمیم گرفتم تا روز چشن فارغ التحصیلمان با بهار حرف نزنم که آرام شود .اما پس فردای دعوایمان ،بهار یه هفته به مدرسه نیامد. نگرانش شده بودم ولی وقتی دم در خانه یشان رفتم،مادرش گفت که مریض است . حتی اجازه نداد ببینمش تا اینکه یک روز مانده به جشن ،سر و کله اش پیدا شد . از اینکه توانستم بهار را صحیح و سالم ببینم ،خوشحال بودم . اما بهار اصلا حال خوبی نداشت فکرکردم چون مریض بود به خاطر همین حال ندارد . بیخیال حرف زدن با او شدم .بعد از جشن بهار زود رفت . حتی عکس یادگاری هم نینداخت.

از آن روز به بعد بهار گوشه ی کلاس می نشست و با هیچکس حرف نمی زد. چند باری هم سرکلاس حالش بد شد. سه ماه بعد از جشن بهار دیگر به کلاس نیامد . هرچه به او زنگ می زدم جواب نمیداد وقتی هم که به خانه یشان میرفتم ، مادرش به هربهانه ای نمیزاشت ببینمش . اما من نگرانش بودم. روز ها گذشت و من سرم با کنکور گرم شد و بعد با دانشگاه . دیگر از بهار خبر نمیگرفتم. بعد از گرفتن نتایج کنکور ، دانشگاه من تهران افتاد ومن مجبور شدم آن شهر را باهمه ی بدی وخوبی هایش بگذارم و بروم .

******

لایه وسایل های قدیمی ام ،آلبوم عکس هایم را پیدا کردم .عکس های دوران دبیرستانم. یادش بخیر دوسال پیش بود. آلبوم را که بازکردم چشمم به بهار خورد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود.تصمیم گرفتم این بار از تعطیلات تابستانم را به شهر خودم برگردم و بهار را ببینم. سوار اتوبوس شدم و به سمت شهر خودمان راه افتادم . وقتی رسیدم یک راست به خانه ی بهار رفتم . زنگ را که زدم ،مادرش در را بازکرد. تا اسم بهار را شنید،اخم کرد وگفت:" ما اینجا بهار نداریم ...ینی نمیدونم کدوم گوریه ...برودختر اینجا نمون ..برو." در را محکم بست. یعنی چه که بهار اینجا نیست؟ جلوی در نشستم تا ماجرا را بفهمم .چند ساعتی بعد خواهرش آمد .به او هم هرچه اصرار کردم چیزی درمورد بهار نگفت. ناامید خواستم بروم که خواهرش در را باز کرد و گفت :" اگه میخوای از بهار بدونی ، بیا دنبالم ". از خدا خواسته دنبالش رفتم که دیدم رفتم داخل پارک و روی نیمکتی نشست. من هم نشستم ومشتاق به چشمانش زل زدم. نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد:" دوسال پیش ،یه هفته مونده به جشن فارغ التحصیلیتون ، بهار با آرش فرار کرد. نمیدونم چی شد و کجا رفتن اما بعد سه روز با چشمای گریون برگشت . آرش بی شرف بعد از اینکه از بهار سو استفاده کرد ، اونو ناکجا آباد ولش میکنه و میزاره میره. بهار وقتی که برگشت، هیچی نمی گفت ، فقط گریه میکرد تا اینکه بعد دوماه فهمیدیم حامله ست. بابام وقتی این ننگ بزرگ بهار رو می فهمه، از خونه بیرونش میکنه . بهار هم مجبور میشه بره یه شهر دیگه .." بی اختیار اشک هایم سرازیر شده بودند. پرسیدم:" میدونی الان کجاست؟"  گفت:" فقط میدونم توی یه مسجد زندگی میکنه..." ازکیفم کاغذ و خودکار درآوردم وخواهش کردم که آدرشس را بنویسید . نوشت وکاغذ را دستم داد و گفت:"این آدرس مال یه سال پیشه ..الان نمیدونم اون جاست یانه.." گفتم :" اشکال نداره من پیداش میکنم." خداحافظی کردم و یک راست رفتم ترمینال . شهری که بهار رفته بود شیراز بود. یکی ازروستاهای شیراز . سوار اولین اتوبوس شدم و راه آن روستا را پیش گرفتم. وقتی رسیدم با کلی بدبختی مسجدی را که خواهر بهار گفته بود را پیدا کردم. وارد مسجد که شدم ، پیرزنی کنار حوض دیدم . سلام کردم و سراغ بهار را از او گرفتم.به داخل مسجد دعوتم کرد و گفت:" بیا بشین .. قصه ی این دخترمادر مرده درازه.." رفتم نشستم و گفتم:" توروخدا بگین کجاست ؟ من دوست صمیمی شم اومدم دنبالش تا باخودم برگردونمش."کنارم نشست. بعد چند دقیقه ، گفت:" بهار رو وقتی پنج ماهه حامله بود ، کنار جاده پیداش کردم . اگه به دادش نمیرسیدم ، هم خودش هم بچه اش هلاک میشدن. آوردمش پیش خودمون . بهش غذا دادم ، جا دادم گفتم اینجا بمونه . سه ماه بعدش ، یه شب دردش میگیره  اما هنوز به وقت زایمانش مونده بود. تا میرسونیمش بیمارستان، دکترا میگن باید بچه رو دربیاریم اما کاری واسه مادرش نمیتونیم انجام بدیم..." اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد . بی اختیار شروع به گریه کردن میکنم . این پایان بهار من نبود.

 پیرزن بلند و شد رفت . بعد از چند دقیقه با بچه ای در بغلش آمد وگفت :" این دختر تنها یادگار بهار خانومه.. بیا دخترم ..بگیرش این بچه رو ." بچه را به آغوش کشیدم . گریه امانم را بریده بود . بوی بهار را می داد. بچه را که از خودم جدایش کردم دیدم ، پیرزن با کاغذی در دست بالای سرم ایستاده است . نگاهش کردم که گفت :" این بچه تا الان دست من امانت بود از این به بعد دست شما.. بهار خانوم میدونست شما دنبالش میاین برای همین قبل مرگش به من گفت بچشو بدم شما تاشما بزرگش کنید ..این کاغذ هم برای شماست. " کاغذ را گرفتم. بدون اینکه بازش کنم گذاشتم کیفم .بچه را بغل کردم و از مسجد بیرون رفتم . سوار تاکسی شدم و به سمت ترمینال رفتم. یک لحظه هم بچه را از خودم جدا نمیکردم.  سوار اتوبوس شدم وبچه را که خوابیده بود، روی صندلی کنارم گذاشتم. کاغذ را از کیفم در آوردم و باز کردم و شروع به خواندن کردم :"  سلام هاله ، میدونستم روزی به دنبالم میای ..یعنی مطمئن بودم رفیق نیمه راه نیستی ،اما زمانی اومدی که نیستم . هاله ، دخترم ستایش را اول به خدا بعد به تو سپردم ... نزار سرنوشتش مثل مادرش بشه . اصلا نباید بفهمه مادری مثل من داشت .  هاله ، ستایشم رو خوب بزرگش کن ...خداحافظ ."

گونه هایم ازاشک خیس شده بود .سرم را چرخاندم و به ستایش نگاه کردم که بیدار شده بود. چشم هایش درست شبیه چشم های بهار بود.

                                                                                     پایان

 

Rating: 3.0/5. From 1 vote.
Please wait...