سفرنامه نوشته میم. الف

سفرنامه در بیابنویس

قراره در یه فرصت کوتاه یک شبه، عصاره ی خاطرات ذهنیمو در قالب یه سفرنامه بریزم روی کاغذ بلکه بتونم متنی درخور چاپ توی مجله بنویسم و البته برای این کار نیاز به تمرکز ذهنی دارم اما انگار تمام شرایط جوی و عوامل محیطی دشمن سرسخت تمرکز‌ن!
ذهنم آشفته‌س دلم آشوبه وقت تنگه زمان بسرعت سپری میشه و کاری پیش نمیره
اوضاع یه جورایی شبیه شبای امتحانه که انگار درسا قد میکشن و طولانی تر میشن و خواب شبانه بیشتر از همیشه شیرینی خودشو به رخت میکشه!  میون تمام کارای نیمه تمامی که جلوی چشمام صف کشیدن و ذهنمو آشفته کردن حالا بیقراری این طفل چارماهه که انگار اونم همین امشب ریتم خوابشو گم کرده و توجه و آغوش پیوسته‌ی مادرشو می‌طلبه بیش از بقیه تمرکزمو بهم میزنه
کم کم بیخوابی و سردرد و سنگینی پلکها دست به دست هم میدن تا منو از نوشتن منصرف کنند ولی امشب نور مهتاب از پنجره تابیده و دامن نقره‌ای‌شو عاشقانه در فضای خونه پهن کرده .. هیچی به اندازه ی جلوه‌ی جادویی مهتاب نمیتونه شور و شیدایی و جنون نوشتن رو در دل آدم زنده کنه.
واژه ی مهتاب تو سرم میچرخه و صدای روحبخش استاد شجریان رو درحال زمزمه‌ی تصنیف اشک مهتاب تو ذهنم انعکاس میده:
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست 
همه  دریـا  از آن  ما  کـن ای دوسـت
دلـم  دریـا  شـد  و  دادم  بـه  دسـتت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کـنار  چـشمه ای  بـودیم در خواب
تـو  بـا  جـــامی  ربــودی  مــاه  از  آب
چـو  نـوشیدیم  از  آن  جـام  گـوارا
تو نیـلوفر شـدی  مـن  اشـک  مهـتاب
تو نیـلوفر شـدی  مـن  اشـک  مهـتاب
تـن  بـیشه  پـر از  مـهتابه  امـشب
پلـنگ  کــوهها  در  خـــوابه  امـشب
به هر شاخی  دلی  سامان  گرفته
دل  مـن  در  تـنم  بـی  تـابه  امـشب
دل من در تنم بی تابه امشب...

همیشه شیفته‌ی سفر بودم ولی به یاد ندارم که تابحال به مقصد فکرکرده باشم همیشه از مسیر سفر بیشتر لذت میبردم تا خود مقصد.
حالا برای سفر به دیاری آشنا، باید همسفر این قلم بشم بلکه سفرنامه‌ی منم شکل بگیره و روی کاغذ پیاده شه...
برای نوشتن، روی واژه ی سفر تمرکز میکنم و متعاقبش انبوهی از عبارات و اشعار مرتبط با این واژه تو ذهنم صف آرایی میکنند و مثل سربازها رژه میرن و منم مثل یه افسر ارشد ارتش ازشون سان میبینم! ولی ظاهرا سهراب از علاقه ی وافری که بهش دارم سوءاستفاده میکنه و شعر خودشو توی ذهن من های لایت میکنه! :
"سفر مرا به در باغ چندسالگی ام برد"
و همین چند کلمه کافیه تا روح آدمو در هر سن و سالی که هست از جا بکنه و به دوران پرشور کودکی پرواز بده، دورانی که انگار رنگها زنده تر و جوندارتر بودن و عطرها و رایحه ها قوی تر و مطبوع تر...
بوی نون تازه انگار از بهشت ساطع میشد و میوه های درخت شاتوت برای رنگ کردن کودکانه‌ی لبهامون خون سرخ تری در رگ داشتند!
بادبادکای رنگی و دست سازمون وقتی توی آسمون آبی اوج میگرفتند صدای هلهله ی بچه ها رو با خودشون بالا میبردند و در مقایسه با هواپیماهای امروزی انگار با اقتدار بیشتری دیوار صوتی رو می شکستند!
گوش کوچه ها پر بود از صدای شادی بچه هایی که با شور و هیجان بدنبال یه توپ راه راه پلاستیکی روانه بودن و میدویدند...
دستها آشنا با گچ، پاها آشنا با خاک و ماسه، جوبهای محلی حوض آبتنی بچه ها، گوشها آشنا با موسیقی جاری رود و پرنده...
کجاست اون پشت بومای کاگلی که شبای تابستون روشون فرش پهن میکردیم پشه بند می بستیم و بعد با نوازش دست معطر و خنک نسیم صحرایی زیر طاق ستاره ها بخواب میرفتیم؟
کجاست اون خونه های صمیمی روستایی و درهای همیشه باز و بی تکلف چوبی که انگار کلون و کوبه های روشون فقط جنبه ی تزیینی داشت؟
کجاست الاغ پیر پدربزرگ که برای بردن بار یونجه، تمام مسیر صحرا تا خونه رو از بر بود؟!
.....
همیشه سفر در مسیر مکانهای دیدنی نیست گاهی برای سفر باید از گذرگاه زمان عبور کرد سفر به عمق اندیشه ها و یادها سفر از لابلای خاطرات به دیده ها و شنیده ها سفر به سرزمین پهناور ذهن آدمی سفر به جاهایی که گاوآهن زمان بر چهره اش شخم زده و شیار انداخته و جاهایی که از عبور ارابه ی زمان حتی گردی به دامانش ننشسته و نمیشینه
سفر به دیار آشنای چارفصل زندگی جاییکه زنی ایستاده بر لبه ی پرتگاه زندگی با بیم سقوط و آوار بهمن، برف پیری بر سرش میباره و دامان بلندش هنوزدر امتداد پاییز پرپرشده ی زندگیش کشیده میشه اما دلش از اثر گرمای شور و عشق تابستونیش همچنان گر میگیره و پربارترین ابرهای بهاری از آسمون چشماش میبارند و فرو میریزند... گاهگاهی باید سفر به سرزمین چارفصل دل...

میم.الف.....94/12/2

Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...