سندروم امید نوشته زهره فرهادی (قسمت دوم)

سندرم امید بیا بنویس

مردی با عصبانیت به امید بد و بیرا می گفت و در آخر یک درگوشی به او زد و سوار ماشینش شد. در آن لحظه بود که می خواستم زمین باز بشود؛ نه آنکه مرا یا امید را در خود ببلعد بلکه آن مرد را همراه با آن پسرها تکه و پاره کند و به انتهای خود که رودخانه ای از مذاب است برساند.

صدای هق هق امید در گوش هایم پیچید. زمانی که مرا آنطور دید که به او خیره شده بودم، پشت به من کرد و آستینش را محکم روی صورتش کشید و اشکش را تا موقعی که چشمم به او بود در خود نگه داشته بود. فهمیده بود که آن بچه ها دستش انداخته بودند و خود را از اینکه حرفشان را باور کرده بود، زیرلب سرزنش می کرد.

امید آن شب را بدون آنکه به مادر و پدر چیزی بگوید گذراند و از من نیز خواست در رابطه با همان اتفاق شرم آور با آنها یک کلمه حرف نزنم.

فردای آن روز بود که از تعجب آنکه امید دومرتبه برای بازی با پسرهای همسایه بیرون رفته بود، چایم روی لباسم ریخت و تا ساعتی می غلتیدم و گریه می کردم. تصمیم گرفتم بدون آنکه کسی بفهمد، بیرون بروم و با شمشیر چوبی امید، او را زیر نظر داشته باشم و مانند محافظ هر زمان وضعیت را نامناسب دیدم، به آن پسرهای حقه باز حمله کنم.

آن زمان که پشت درخت پنهان شده بودم، پسرها فوتبال بازی می کردند. آنها امید را بازیکن تعویضی قرار دادند اما از آنجا که من بعضی اوقات با امید فوتبال بازی می کردم، می دانستم که بازیکن تعویضی نیز باید به هرحال زمانی که کسی خسته یا مصدوم شد به جایش بازی کند اما من در کل بازی، او را نشسته روی نیمکت دیدم. او تیمش را با شوق تشویق می کرد و انگاری یادش رفته بود که او نیز حق بازی دارد.

آن روز امید خوشحال بود. نمی دانم چرا؟!آیا خوشحالی او بخاطر آنکه بچه ها او را روی نیمکت قرار دادند و تنها از جیغ و دست او حساب می بردند، بود؟!

در آن روزها امید کمتر برای حرف زدن و بازی سراغ من می آمد و بیشتر وقتش را با آن پسرها سپری می کرد. او کمی حرف های ناشایسته از آنها یادگرفته بود اما اخلاقش از آن زمانی که آبروی مرا با ترکاندن آدم برفی جلوی بچه ها برد، واقعا تغیر کرد. حال حس می کردم کمی بیشتر از بچه شش ساله می فهمد؛ کمی بیشتر از یکم!.

یکی از روزها که امید آماده رفتن به حیاط بود به من گفت که آنروز بچه ها می خواهند به او بازی جرئت یا حقیقت را یاد دهند. از او خواستم که مرا نیز با خود ببرد تا آن بازی را یاد بگیرم اما او قبول نکرد و گفت که آن جمع پسرانه است و جای من بین عروسک هایم است. آن حرف مرا خیلی عصبانی کرد برای همین تصمیم گرفتم هرطوری که می شود خودم را به صورت نامحسوس پشت درختی برسانم و آنها را زیر نظر بگیرم.

بچه ها به صورت دایره نشسته بودند و بطری ای را در وسط قرار داده بودند. آنها بازی را برای امید توضیح دادند و با چرخاندن آن بطری، بازی را آغاز کردند.

پسری که ته بطری به طرف او بود، از کسی که سر بطری به سمتش بود خواست تا از میان جرئت یا حقیقت یکی را برگزیند. او نیز حقیقت را انتخاب کرد و آن پسر از او سوال نسبتا مسخره و خنده داری پرسید.

همانطور که پیش می رفت متوجه می شدم که همه بچه ها حقیقت را انتخاب می کنند و سوالاتی را از هم می پرسند که آدم به قول معروف شاخ در می آورد. تا اینکه بالاخره سر بطری به طرف امید افتاد و همه بچه ها دست زدند. بعضی ها به هم چشمک زدند و یکی دو نفر دیگر نیز ادا در آوردند.

همه منتظر بودند امید از میان جرئت یا حقیقت یکی را انتخاب کند و آنها نقشه مرگ بارشان را عملی کنند. بچه ها از مقابل امید به او علامت می دادند که جرئت را انتخاب کند. امید نیز بدون مکث جرئت را انتخاب کرد.

-باید تا شش روز هر شش نفر ما را کول کنی و شش مرتبه، دور زمین فوتبال بگردانی.

همه بچه ها زدند زیر خنده و زیرلب تعداد دورها را به میل خود بیشتر می کردند.

سنگ کنار پایم را در دستم گرفتم و چند بار بالا انداختم. کسی که سوال را از امید پرسیده بود را زیرنظر گرفتم و آمدم که بادمجانی در چشمش بکارم که ناگهان امید بلند شد و جلوی دیدم را گرفت. دست هایش مشت بودند و سرش به طرف تمام بچه ها می چرخید.

-می دانم این بازی است اما کار شما نامردی به حساب می آید. شما از عمد هر روز مرا در بازی ها کنار می گذارید و اذیتم می کنید. اما دیگر بس است من با شما بازی نمی کنم.

سپس با قدم های محکم از آنجا دور شد. دلم می خواست سنگی که دستم بود را به سر خود می کوبیدم تا از خواب بپرم. آن زمان اولین باری بود که نه گفتن امید را شنیدم و به عنوان خواهر کوچک تر، احساس غرور کردم.

از پشت درخت بیرون آمدم و از کنار بچه هایی که از انتظار نداشتن آن حرکت امید باهم حرف می زدند گذشتم. صدای یکی در میان بقیه در گوشم تیر کشید که می گفت ولش کنید او عقب مانده است. به عقب برگشتم و بدنبال صاحب صدا گشتم اما پیدایش نکردم. نفس را در سینه حبس کردم و محکم گفتم:

-شاید برادر من کمی با بچه های دیگر تفاوت داشته باشد؛ او تنها یک کروموزوم بیشتر دارد اما بنظر من عادی تر از کسانی است که مانند شما دیگران را آزار می دهند و خنده را در گریه او می بینند. آیا هیچکدام از شما با خواهر های کوچکتان خاله بازی کرده اید؟ آیا با مادرتان کیک پخته اید یا پدرنتان را تنها برای صحبت کارهای روزانه خود به اتاق کشانده اید؟. نه قطعا اینطور نیست چون تنها کسانی که قلب بزرگ و مهربانی دارند برای دیگران هم زمان دارند. برادر من هم جزء همان تعداد است که قلب بسیار بزرگی دارد و تنها کسانی آن را درک کرده اند که با او زندگی کرده اند و یا حداعقل با او آشنا هستند. مادر من همیشه می گوید نباید انسان را از ظاهرشان قضاوت کرد و فکر می کنم شما این خطا را مرتکب شدید. شما از من بزرگ تر هستید اما سن و سال به عقل نیست. من به تازگی در مدرسه حق الناس و حق الله را آموخته ام و با این کار شما معنی آن را بیشتر متوجه شدم. شما هم او را آذیت کرده اید و هم مرا که شاهد ناراحتی او بودم. اگر حس انسانیت را در خود دارید برای عذرخواهی بروید اما اگر نه،...

حضرت امام صادق(علیه السلام)فرموده اند: با کسانی که از تو بالاتراند ستیز مکن و کسانی که از تو پایین تراند مورد استهزاء و تمسخر قرار مده.

تقدیم  به تمام عزیزان مبتلا به بیماری سندرم دان

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...