سندروم امید نوشته زهره فرهادی

سندرم امید نوشته زهره فرهادی

زمستان نیز از راه رسیده بود و دانه های رقصان برف با شوق، روی هم تل انبار می شدند. پس از نشستن ساعت ها کنار بخاری، چسبیدن به پنجره و بخار انداختن روی آن، برای من بسیار دلچسب بود.

صبح روزی که سفیدی تا به زانوهای کوچکم می رسید، شال و کلاه کردم و به امید ساختن خاطره ای به یادماندنی، بدنبال دوستانم رفتم. دو یا سه تا از بچه ها گوشه ای ایستاده بودند و دستان بدون دستکششان را با بخار دهانشان گرم می کردند و چندیدن نفر دیگر که تعدادی از آنها به چشمانم ناآشنا بودند نیز با هیجان، بدن آدم برفی را روی زمین هل می دادند.

رگه های نور خورشید بر روی سطح دست نخورده برف برق می انداخت و از دور، سراب آسمان شبی بود که ستاره هایش در میان برف ها فرود آمده بودند.

حالم دگرگون شد و خود را روی زمین ولو کردم. دست و پایم را باز و بسته می کردم و شعر زمستان را زیر لب برای خود زمزمه می کردم. دهانم باز و بسته می شد و پلک هایم برای در امان ماندن از نور خورشید، روی هم، می لرزیدند.

در همان زمان بود که تیر کشیدن دندان خود را حس کردم و شروع کردم به سرفه کردن. جنگیدن یکی از بچه ها گل کرده بود و گلوله برفی را درست در دهان من انداخت. من نیز بلند شدم و با نگاهی انتقام گیرانه، مشتی برف در دست خود سفت کردم و به بچه هایی که خود را پشت آدم برفی پنهان کرده بودند، پرتاب کردم.

همگی پراکنده شدند و بازی آغاز شد. من به خوبی در می رفتم اما چون دستانم سر شده بودند، برف در میان راه شل می شد و قبل از رسیدن به مقصد روی زمین می افتاد.

سارا...سارا...

برادر بزرگ ترم بود که پالتوی خود را بدون آنکه دکمه هایش را ببندد به تن کرده بود و به سمت من می دوید. انتظار دیدن او را مقابل دوستان جدیدم نداشتم. کمی از وجود او در کنارم و در حضور دیگران خجالت می کشیدم و دلیلش هم این بود که او همانند بچه ای شش ساله رفتار می کرد و این بود که مرا بیش از هرچیزی آزار می داد.

امید(برادر بزرگم)، خود را به من رساند و همانطور که چهره قرمزش را با نفس های تندش به حالت عادی برمی گرداند، گفت: من منتظر تو بودم تا باهم به برف بازی برویم. چرا ناایستادی؟ حالا اجازه می دهی من هم با شما بازی کنم؟

بچه ها که به چهره متفاوت برادرم و طرز برخورد او، تعجب کرده بودند، سرشان را به نشانه تایید با تردید تکان دادند...

بازی دومرتبه شروع شد و خنده بچه ها همه جا را پر کرد. امید نیز پا به پای بچه ها با آن قد و هیکلش، می دوید و گلوله برفی پرت می کرد. اما آن روز چیزی که مرا بیش از هرچیز دلخور کرد این بود که امید به جای پرتاب کردن توپ برفی به ما، با آدم برفی بازی می کرد و گلوله هایش را آنقدر به طرف او پرت کرد که کله آدم برفی خراب شد و افتاد. زمانی هم که بچه ها با عصبانیت از او دلیل را پرسیدند، به گریه افتاد و گفت که کسی با آدم برفی بازی نمی کرد و من تصمیم گرفتم او را از تنهایی در بیاورم.

آن زمان من نه سال داشتم و پدر و مادر بیماری امید را با من در میان گذاشته بودند؛ اما بهرحال گاهی حس می کردم آنها او را لوس بار آوردند. اما به هرحال او مثل بقیه آدم بزرگ ها نبود که رسمی برخورد کند و برخی از کارهایم را بچگانه خطاب کند. او به من در درس هایم کمک می کرد و قول می داد که اگر تکالیفم را به خوبی بنویسم، برایم خوراکی می خرد یا با من بازی می کند.

ما جدیدا به خانه ای اسباب کشی کرده بودیم. همسایه روبرویی ما خانواده ای پرجمعیت بودند که چهار پسر و دو دختر داشتند. امید که گاهی اوقات مرا سرگرم بازی با عروسک های خود می دید، تصمیم گرفت با پسرهای همسایه که تقریبا هم سن و سال خودش بودند بیرون برود.

اولین بار بود که او این همه مدت را از بعد از ظهر تا شب بیرون از خانه و در حیاط مشغول بازی کردن بود. خود که از تنهایی حوصله ام سر رفته بود، پشت پنجره رفتم تا دلیل خنده های امید و دوستانش را متوجه شوم.

اشک از گونه هایم سرازیر می شد هنگامی که می دیدم پسرهای نامرد همسایه، دور امید را حلقه کرده بودند و از او می خواستند ادای حیواناتی را که نام می برند، در بیاورد. آنها او را مسخره می کردند و می خندیدند و امید از خنده آنها می خندید.

لحظه ای همانطور خیره به چهره امید ماندم و دیدم یکی از بچه ها که بزرگ تر از همه به نظر می آمد به امید چیزی گفت. او نیز با ترس چیزی برگرداند و دومرتبه همه زدند زیر خنده  و او را بچه ننه خطاب کردند. امید با عصبانیت پا کوباند و کلمه ای گفت و به طرف خیابان رفت. چشم هایم از هم گشاد می شدند هنگامی که دیدم امید وسط خیابان، در آن تاریکی دراز کشید و به بچه هایی که او را آرام تشویق می کردند نگاه می کرد. متوجه شدم که آن پسرهای بی عقل از امید خواسته بودند که کف آن خیابان سرد با آن لباس های نو، به انتظار ماشینی بد شانس دراز بکشد.

با دیدن نور طلائی رنگ ماشین، دست ماه خانوم(عروسک کوچکم) از دستم رها شد. آن قدر تند می دویدم که فرش های زیر پایم جمع می شدند. هنگامی که خارج شدم، ظلمات دورتا دورم را فراگرفته بود و همه چیز بزرگ تر از آنی بود که من از آن بالا شاهد بودم. اثری از پسرهای همسایه نبود. تنها صدای دعوایی را در میان نوری که چشمانم را اذیت می کرد شنیدم...

ادامه دارد.....

 

قسمت دوم داستان سندرم امید

Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...