عاشقانه نوشته هانیه زید آبادی

عاشقانه در بیابنویس

عجب هوای دلپذیری دارد!مردادماه.شمال کشور،قدم زدن بین ابرها،عجب صفایی دارد.روزی هزاربار خداراشکرمیکنم که همچین جایی زندگی میکنم.
مشغول قدم زدن روی تپه های سرسبزفیلبند بودم.زیرلب هم آهنگی شمالی زمزمه میکردم.ازباغ مهندس رفیعی برمیگشتم که هوس قدم زدن کردم.
معمولاوقت های بیکاری ام به باغ مهندس میرفتم که همراه چندزن ومرددیگرمیوه های باغش رابچینیم.تاهم ازبیکاری فارغ شوم هم کمک خرج آقاجان وننه جان باشم.نمیخواستم حس کنندسربارشان هستم.ازوقتی هم که درس نخواندم بیشتراوقات در دِه بیکاربودم.کنکوردادم اماهرگزبرای گرفتن رتبه ام پاپیش نگذاشتم،نمیدانم چرا!میدانستم برای خرج ومخارج آقاجان برایم کم نمیگذارد امامن کمترازدانشگاه تهران نمیخواستم امانمیتوانستم راحت این پیرمردپیرزن رابه حال خودرهاکنم وبروم برای چهارسال شایدهم بیشتر.
من اززمانی که به یاددارم پدرومادرم همین دوبودند.طوری که برایم تعریف کردند،زمانی که من دوسال داشتم باپدرومادرم برای مسافرت ودیدن آقاجان وننه جان به اینجاآمدیم.پدرومادرم هردوشاغل بودندوزیادمن را پیش آقاجان میگذاشتند،دراین مسافرت هم من راپیش آقاجان گذاشته اندودرراه برگشت به تهران دریک تصادف هردو مرده اند.نداشتن مادروپدراصلا راحت نیست اماآقاجان حتی درشرایط بد مالی هم هیچوقت برایم کم نگذاشته تاجای پدرنداشته ام راپرکند.ننه جان هم ازهیچ مهری دریغ نمیکندکه مبادا احساس تنهایی کنم.همیشه خداراشکرمیکنم بخاطرداشتن همچین پدرومادری.همیشه سعی کردم دخترقانعی باشم.مخصوصازمانی که محصل بودم.الان تقریباپنج سالی هست که ازسال کنکورم میگذرد.

Rating: 3.3/5. From 4 votes.
Please wait...