قوری گل قرمزی نوشته امیر رزمجو

قوری گل قرمزی سایت بیابنویس

قوری گل قرمزی را همه اهل محل می شناختند.حتی اهالی چند محله آن طرفتر هم هروقت مراسمی داشتند سراغ قوری گل قرمزی معصومه خانم را می گرفتند.فرقی نمی كرد كه مراسم جشن باشد یا عزا ، دم كردن چای در قوری گل قرمزی شگون داشت. چندان بزرگ هم نبود. دور  تا دور درش  یك خط طلایی رنگ كشیده شده بود و طرح گلهای درشت قرمز رنگ به همراه برگهای سبزشان روی بدنه سفید قوری خودنمایی می كرد.  معصومه خانم  دلبستگی خاصی به این قوری داشت. بارها گفته بود که اگر بخاطر اعتقاداتش نبود هیچوقت حاضر نمی شد قوری  را  دست همسایه ها بسپارد.می گفت یادگار مادرش است و چون آنرا با دستمزد حلال قالی بافی از گذر لوطی صالح خریده است، هر کجا و در هر مجلسی از این قوری استفاده شود خیر و بركتش به اهالی آن خانه و مجلس می رسد.  معصومه خانم پیرزن هفتاد ساله ای بود كه از زمان فوت شوهرش یعنی حدود بیست سال پیش تنها زندگی می كرد. مخارج ناچیزش را از طریق انجام كارهای مختلفی مثل باز كردن سركتاب، خواندن نماز قضای میت و ...می گذراند. تا همین اواخر خیاطی هم می كرد اما سنش كه بالا رفت سوی چشمهایش كم شد. البته اهالی محله هم دوستش داشتند و به بهانه های مختلف كمكش می كردند. مثلا رسم شده بود كه هر كس قوری گل قرمزی را برایش برمی گرداند، چند شاهی هم داخلش می گذاشت. گاهی خود معصومه خانم هم در بعضی مجالس شركت می كرد.در مراسم عقد مردم اعتقاد داشتند كه دستش سبك است. از او دعوت می كردند تا به مجلس بیاید و سفره عقد را روی سر دخترهای مجرد تكان دهد تا بختشان باز شود.حتی گاهی دوختن پیراهن مراد را هم به او می سپردند. آنوقت معصومه خانم روز بیست و هفتم ماه رمضان كه روز قتل ابن ملجم بود به مسجد شاه می رفت، صلوة ظهرش را كه می خواند، شروع به دوختن پیراهن می كرد تا هنگام صلوة عصر  که کارش تمام می شد.آنوقت این پیراهن تا سال بعد دست به دست بین همسایه ها می گشت تا همه بتوانند آنرا بپوشند و حاجت بگیرند.

آن سال عید نیمه شعبان افتاده بود به چله كوچك . قرار بود روز عید ، دختر اصغر آقای بنكدار را با پسر عبداله خان عقد كنند. پری خانم زوجه اصغر آقا هم از مدتها قبل قول قوری را از معصومه خانم گرفته بود.چند روز مانده به نیمه شعبان برف زیادی بارید و بعد از آن هوا سرد و زمین یخبندان شد. معصومه خانم از شركت در مراسم عقد عذر خواست.به قول خودش  می ترسید زمین بخورد و سر پیری زمین گیر شود.

صبح روز نیمه شعبان هم برف می بارید.پری خانم قبل از اذان صبح از خواب بیدار شد.چادرش را به كمر بست و مشغول کار شد. بعد از اذان کم کم  سر و كله چند تا از زنهای فامیل هم پیدا شد و طولی نکشید که حیاط خانه را سر و صدای زنها و بچه های قد و نیم قدشان در بر گرفت. پری خانم جارو به دست رفت بالای سر  پسرانش، حسن و حسین، تا بیدارشان كند. می خواست زودتر صلوة صبحشان را بخوانند تا راهی چهارسوقشان كند. حسین سه سال، كمتر یا بیشتر، كوچكتر از حسن بود و با اینكه هنوز به سن تكلیف نرسیده بود مادرش اصرار داشت او هم به همراه برادرش صلوة صبح را اقامه كند.دو برادر همیشه با هم بودند . كوچكتر كه بودند تفریحشان پریدن پشت درشكه ها، درست كردن تیركمان و سر به سر گذاشتن با آب حوضیهای عبوری بود.حسن کمی  ترسو بود. مثلا موقع سوار شدن پشت درشكه معمولا اولین نفری كه پایین می پرید او بود و حسین از این بابت همیشه او را دست می انداخت. كمی كه بزرگ شدند پدر آنها را به حجره رضا قلی خان سپرد تا شاگردی كنند. رضا قلی خان ماهی ده شاهی به هر كدامشان می داد و آنها تصمیم داشتند پولشان را پس انداز كنند تا برای خودشان یك خر بخرند. آنرابا پالان ظریف مخملی و زنگوله های فراوان تزیین كنند. پاها و دمش را حنا بگذارند و آنوقت روزهای جمعه آنرا به علاالدوله ببرند و در مسابقه ها شركت كنند.

 پری خانم كه صدایش را بالاتر برد، دو برادر با غرولند بیدار شدند. ناشتایی را كه خوردند مادرشان یك بقچه داد دست هر كدام و با كلی سفارش راهی چهارسوقشان كرد:

 -  راستی تو راه برگشت یه سلامی هم به معصومه خانم بدید و قوری رو ازش بگیرید.از قبل سپردمش.

آفتاب داشت از سمت دروازه خراسان بالا می آمد که دو برادر راهی شدند. بعد از چند بار بالا و پایین كردن در راسته خیاطها ، بازار كفاشها و بازار زید،بالاخره كارشان تمام شد و با  بقچه هایی كه حالا خیلی سنگینتر شده بودند راه خانه را پیش گرفتند. آسمان ابری بود اما برف نمی بارید.به در خانه معصومه خانم كه رسیدند در زدند. مدتی طول كشید تا معصومه خانم در را باز كند.

-  سلام معصومه خانم.دنبال امانتی اومدیم.

معصومه خانم از میان در گفت:

-  پسرهای پری خانم هستید؟ یكیتون با من بیاد تو.

حسن نگاهی به حسین كرد كه یعنی تو برو. او هم بقچه اش را روی پلكان كنار در گذاشت و  همراه معصومه خانم داخل شد.از حیاط گذشتند و وارد اتاق شدند. معصومه خانم مقنعه گلدار بلندش را مرتب كرد. بلوزدامن بلند سرمه ایی رنگی به تن و چاقچور پشمی كلفتی هم به پا داشت .قوری را از قبل به دقت لای پارچه پشمی پیچیده بود. كارهایش را با وسواس خاصی انجام می داد. انسانها هر چه پیرتر می شوند شتابشان برای انجام كارها كمتر می شود. شاید از خود می پرسند كه اینهمه شتاب برای رسیدن به كجا بوده است ؟ زمان، شوخی كودكانه دنیاست با انسانها. معصومه خانم قوری را آرام دست حسین داد و گفت:

-  به مادرتون سلام برسونید. ایشااله مبارك باشه ننه جان.

حسین قوری را توی بغلش گرفت و بیرون امد.كنار در، حسن بقچه حسین را هم برداشت تا مبادا قوری از دست برادرش بیفتد.هوا حسابی سرد شده و برفی كه از شب قبل باریده یخ زده بود.نزدیك خانه، پای درخت چنار وسط كوچه، ناگهان مقداری برف از روی شاخه ها، درست در مقابل پای حسین، به زمین ریخت. حسین ترسید و خواست حركتی كند كه ناگهان پایش لغزید و به زمین افتاد.قوری هم از دستش رها و به كناری پرت شد. حسن بقچه ها را روی زمین انداخت و به سمت قوری دوید. پارچه دورش را كه باز كرد تكه های شكسته قوری روی زمین ریخت.

آنروز مراسم عقد بدون قوری گل قرمزی برگزار شد. دو هفته بعد درست در شب اول ماه رمضان، اهالی محله، جسد بیجان معصومه خانم را درون خانه اش پیدا كردند.

تیرماه1391

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...