من یک موبایلم

موبایل در بیابنویس

یادداشت ادمین سایت: توجه کنید که در متن ارسالی توسط کاربران هیچ تغییری ایجاد نمیشود، به همین علت اگر اشتباهی در متن وجود دارد، به دلیل استفاده بدون ویرایش متن کاربران است.

برای خواندن متن هر کدام از کاربران روی نام نویسنده کلیک کنید.

من یه موبایلم ، البته مطمئن نیستم، تا حالا خودم رو‌ندیدم ، اما صدام میکنن گوشی و گوشی یعنی همون موبایل. موبایل بودن خیلی دلگیره ، حداقل برای ما موبایل ارزونا که اینطوریه. ولی من از موبایل گرونا هم‌ می‌شنوم که چطور گله دارن از این که سازندشون زود به زود مدل جدید وارد بازار میکنه و‌مردم میرن سراغ مدلای جدید. حتی موبایل گرونا هم زود کنار گذاشته می شن… خب این خیلی دلگیره… آدما که دل دارن دیگه باید بفهمن وقتی اینجورس یه موبایل رو کنار میذارن چقدر دلگیر کننده اس‌.
من خیلی وقته به این موضوع عادت کردم . اولین باری که من به بازار اومدم ، یه موجود عجیب بودم. صاحب اولم که من رو خرید یه مرد میانسال بود. وقتی تو خیابون من رو در گوشش می ذاشت و صحبت می کرد مردم به چشم یه مرد خیلی ثروتمند و به قول مدل بالا ها لاکچری بهش نگاه می کردن… ابهتی که من اونموقع داشتم بهترین موبایلای الان ندارن… ولی خب هر اوجی یه سقوطی هم داره و این عادیه ، هرچند دلگیره ولی باید پذیرفتش… قضیه اونجا غیر قابل تحمل می‌شه که هیچ دوران اوجی نباشه… من واقعا نمی‌دونم شرکت تولید کنندمون هنوز داره از مدل ما تولید میکنه… چه فایده… هیچ کس ما رو دوست نخواهد داشت، به هیچ‌دردی هم نمی خوریم و زوری تحمل میشیم… طرف اگه دوقرون بیشتر پول بیاد دستش یه جور میفروشتمون که خودمونم خودمون رو فراموش می‌کنیم.
کمی بعد از اولین صاحبم ، بعد از اومدن گوشیای لمسی… بازار من خریدار چندانی نداشت ولی هنوزم مردم بهم احتیاج داشتن… مخصوصا دختر پونزده ساله ی عاشقی که مامان و باباش براش گوشی نمی خرن.دختره ی دیوانه تا پسره جوابشو‌ نمیداد منو پرت میکرد تو دیوار . هیچوقت یادم نمیره باباش بعد این که من رو توجیب دختره پیدا کرد چطور پرتم کرد از پنجره بیرون… آی… یادم نمیره… فکر کنم اونموقع تمام مدارام شکست و‌دیگه هیچی یادم نمیاد… معلوم نیست این آدما چرا انقدر از دنیا طلبکارن.
وقتی دوباره به خودم اومدم خبری از دختره نبود. رسیده بودم به دست یه کارگر ساختمونی. فکر کنم از یه جای دور اومده و خانوادشو نمی‌بینه. بعضی شبا موقع حرف زدن با بچه هاش وسط حرفاشون خوابش میبرد و من اونقدر باطریم رو هدر میدادم که زود خاموش شم و شارژ سیمکارتش تموم نشه. متاسفانه باطریم خراب شد و چون پول نداشت برام باطری بخره من رو فروخت.
الان من تو یه کشو هستم کنار یه سری اشیای بدرد نخور دیگه. فقط وقتی استفاده میشم که گوشی یکی از آدمای این خونه خراب بشه و موقتا به گوشی نیاز داشته باشن.
این کارا خیلی دلگیره. هرچند من نمیدونم دل چیه اما با آدما بودم و فهمیدم دلگیر ینی چی. این که آدما نمی دونن با کاراشون دل من میشکنه زیاد دلگیر نیست. اما خب انگار اگه می دونستن من دل دارم بازم دلم رو‌میشکوندن… این دلگیر تره.
بارها پیش اومده که این گوشی جدیدا اومدن با ترس و لرز از موجی که قراره دوازده شب از زمین عبور کنه و گوشیا رو خراب کنه میگن. من خیلی منتظر بودم اما متاسفانه هیچی نشد.
دیگه این دنیا هیچی بنداره که یه گوشی لازم داشته باشه تجربه کنه و‌من تجربه نکرده باشم. هیچ‌چیز جدیدی جز خرابی بدون تعمیر من رو هیجان زده نمی کنه… خواسته ی زیادیه واسه یه گوشی با نمایشگر ترک خورده و دکمه های رنگ رفته؟ باطریم باد کرده و درد میکنه… کاش زودتر تموم شه این بازی کثیف آدما.

من یه موبایلم.اینجوری هم که فهمیدم نسبت به گذشته و گذشتگان ارزش خیلی بیشتری دارم هر چند لحظه ای آرامش ندارم.نمیتونم یه کم چشمامو ببندم و خستگی در کنم.انقدر چیز میز توی دلم ریختن که همش نفخ میکنمو یهو از کار میفتمو مجبورم دوباره از اول هر چی جمع کرده بودم از یاد ببرم تا بتونم دوباره مفید واقع بشم.مدام انگشتای کثیفو به تنم میمالن و موقع نظافت با بخار دهان که چندش آورتر ازین کار وجود نداره مثلا تمیزم میکنن.گاهی وقتا میبینم صاحبم از بی خوابی داره جون میده و هی چرت میزنه ولی منو ول نمیکنه که نمیکنه حتی گاهی از دستش ول میشم و روی سر و صورتش فرود میام و چرتش پاره میشه ولی انگار نه انگار میوفتم و باز هم روز از نو روزی از نو. همش توقع دارن هر وقت کاری با من دارن من سرحال و آماده و فول باشم.اما نمیفهمن خب منم واسه سر پا موندن انرژی لازم دارم و تقصیر من چیه که شارژم زود تموم میشه وقتی یکسره دارن کار ازم میکشن.خلاصه بریدم .از خودکشی هم میترسم.من تنها کسی هستم که از ماهیت خودم و ارزشمند بودنم بیزارم وقتی قراره دست به دست بشم و دل و رودمو چند وقت یکبار بیرون بریزن.کاش مثل پدر پدر بزرگم حاج دو صفر یازده رو عرض میکنم بودم و سختترین کارم یه ویبره ساده بود.و همه مثل پروانه دورم میگشتن و از محکم بودنم میگفتن.. همینه که بعد از اینهمه سال هنوز سرحال و سرپاست اونوقت ما مثلا جوونیم ولی........ 

به خود می بالم هنگامی که باعث نزدیکتر شدن دلی می شوم، مادری که بواسطه ی من فرزندش را که فرسنگها با او فاصله دارد را می بیند. قد و بالایش را قربان می رود، نگرانی هایش را برای عزیزش می گوید و برایش دعا می کند.
گاه در دل من آنقدر دغدغه هایشان را ریخته اند  و بعد از ترس آنکه کسی متوجه آن نشود با نگرانی مدام در حال  مخفی کردن محتوای درونم هستند. نمیدانم شاید هم از روی شرم که مبادا عزیزشان را از دست بدهند و بگویند من همان خوب تو همیشه خواهم ماند ولی با یافتن کوچکترین فرصت باز نزد من می آیند. کاش مسبب مرگ صداقت نشوم. نمی دانم شاید در من چیزی را جستجو می کنند که در اطرافشان یافت نمی شود و یا هست و کافی است سری بچرخانند. 
قابل وصف نیست در نیمه های شب تاریک مرا در دست می گیرند و گاه به پهلو دراز کشیده اند و پاهای خود را در شکم جمع کرده اند وانقدر معصوم به من نگرند نور من تمام صورتشان را در زمانی که همه در تاریکی خفته اند روشن می کند و چه حالی می شوم وقتی اشکی از گوشه چشمی به واسطه دیدند عکسی که سهمش از داشتنش فقط تماشای آن و یا دیدن دلنوشته ای که انگار تمام حرفهایش در آن چند جمله گفته شده و یا نوشتن مطلبی در صفحه شخصی از عمق وجود. 
وقتی در دست جوانی هستم و دوربین را طوری نگه می دارد که مشخص نباشد در حال فیلم گرفتن است و با خود فکر می کند با این فیلم جهانی را کوچک یا بزرگ دگرگون می کند. غافل از اینکه نمیداند او کجا ایستاده است و جهان با چه شتابی در حال رفتن به جلواست. 
من می بینم که جهان را بوسیله من سرد و تاریک نشان می دهند ولی، ولی گاه چه زیبا هستی را زیباتر نشان می دهند، با شکفتن یک گل صدای آبشاری زیبا و رودی روان، داشتن یک شانه برای تکیه کردن، یک آغوش گرم و یک بوسه عاشقانه.... که می خواهند فریاد بزنند مهربانی هنوز هست. 
کاش نسل بعدی من هرکدام روانکاو صاحب خود باشند وقتی ما را لمس می کنند درون ما را پر از دل مشغولی های خود  می کنن. آنها را بفهمیم. گاه برسرشان نهیب بزنیم که چه می کنی با خودت، به خودت بیا دستش را بگیرییم و نجاتش دهیم و یا همپای کسی که غصه دارد اشک بریزیم و به دردش گوش دهیم تا بداند تنها نیست و یا به کس دیگر اعتماد از دست رفته اش را باز پس گیریم. 
خلاصه هیچکس به اندازه ی من نمی داند به تعداد همه ی آنهایی که مرا دارند حرف ها و کردار و دردهای گوناگون وجود دارد و هرکس به فراخور حالش نشانش می دهد.

Rating: 3.8/5. From 4 votes.
Please wait...