چشم های خاکستری نوشته مهدی مظفری

چشمهای خاکستری بیا بنویس

مواقعی که شیفت کاری ام بعد از ظهر بود او را می دیدم که با یک پای فلج و شانه ای فرو افتاده و بدنی نحیف و لاغر مشغول فروش رزهای قرمز بود.شاید 30سالی از عمرش را پشت سر گذاشته بود موهای بور و کم پشت و چهره ای رنگ پریده داشت در عمق چشمهای خاکستری اش غم و مشقتی دیده می شد که جبر زندگی به او تحمیل کرده بود. به دلیل اینکه سرویس محل کارم نا منظم بود و سر وقت به ایستگاه نمی آمد مجبور بودم حدود 15 دقیقه زودتر یعنی از ساعت 14:10دقیقه در ایستگاه در انتظار باشم .

در این چند دقیقه معطلی بیشترین عاملی که توجه من رو به خودش جلب می کرد گلفروش بود ،منتظر میشد که چراغ قرمز بشود وقتی ماشین ها پشت خط عابر پیاده توقف می کردند در حالی که عصایش را زیر بغل چپش تکیه داده بود و گل هایش را در دست راستش گرفته بود به سمت اولین ماشین می رفت و از راننده تقاضا میکرد از او گل بخرد با وجود همهمه مردم، وقتی شروع به حرکت می کرد صدای عصایش را به صورت یک موسیقی تلخ و غم انگیز در لحظه ای که با آسفالت سخت و خشن خیابان برخورد می کرد می شنیدم.

 معمولا دختر و پسرهای دبیرستانی به گروهای چند نفری تقسیم می شدند و با شور و شوق خاصی که اقتضای سنی شان بود با هم صحبت می کردند و می خندیدند حتی بعضی مواقع هیاهو به پا می کردند زن و مردهای دیگری غرق در فکر و یا در حالت انتظار در ایستگاه ایستاده بودند و راننده ها هم در پشت خط عابرپیاده منتظر بودند چراغ سبز شود تا پایشان را به سرعت روی پدال گاز فشار دهند و از مخمصه چراغ قرمز فرار کنند. در این بین هیچ کس حواسش به گلفروش نبود، هیچ کس به او فکر نمی کرد ،هیچ کس رنج هایش را نمی دید گویی موجودی نامریی بود که در این دنیای مریی رها شده بود.

بعضی وقتها برای آرام کردن وجدانم درآمدش را با فرضیه و گمان محاسبه می کردم:اگر روزی 20 تا شاخه گل بفروشه در ازای هر گل 3000تومان سود عایدش شود روزانه 60000 تومان درآمد دارد.گهگاه در محاسباتم تغییراتی میدادم یک روز40000 تومان و روزی دیگر درآمدش را 70000 تومان تخمین می زدم.

همیشه غصه اش را می خوردم به این فکر میکردم که با شرایط سختی که دارد چگونه گذران زندگی می کند تمایل داشتم اگر کمکی از دستم بر آید برایش انجام دهم اما چه کاری از دست من ساخته بود بارها به این فکر کردم که تمام گل هایش را بخرم ولی با این عمل او را برای لحظاتی می توانستم خوشحال کنم و یا شاید احساس کند که حرکت من از روی ترحم است  وسرخورده و تحقیر شود.

اولین باری که او را دیدم حدود 15ماه پیش بود یک روز به شروع سال جدید باقی مانده بود و من و ساناز در حال عبور از خیابان شلوغ و پر ازدحامی بودیم ناگهان او را در مقابل خود دیدم .با صدای ملایم و دلنشین به من گفت :آقا یه گل برای خانمتون نمی خرید من هم خوشحال و سرخوش از اینکه ساناز را همسر من خطاب کرده به جای یک گل پنج گل و شاید بیشتر از او خریدم.در آن موقع هنوز شاغل نبودم از وقتی مشغول به کار شدم در شیفت کاری بعد ازظهر که منتظر سرویس بودم او را می دیدم.معمولا در آن چند دقیقه مشغول مکالمه با ساناز بودم .

در حالی که با ساناز صحبت می کردم نگاهم به گلفروش بود رفتار و اعمالش به صورت ناخودآگاه توجه ام را جلب می کرد بعد از قطع رابطه با ساناز که قرار بود با هم ازدواج کنیم هر وقت بعد از ظهر در ایستگاه به گلفروش نگاه میکردم به یاد ساناز و مکالمه هایمان می افتادم درست مانند یک آهنگ یا بوی یک عطر یا یک خیابان او برایم تبدیل به نوستالژی شده بود با دیدن او دوباره سوال های تکراری و وسواس گونه به سراغم می آمد:آیا جدایی من و ساناز منطقی بوده؟ آیا دلایل کافی برای این جدایی وجود داشته ؟نکنه کار اشتباهی کرده باشم، شاید میتونستم این رابطه رو حفظ کنم و نکردم .

با خود می گفتم ساناز منو دوست نداشت اگه من رو دوست داشت برام ارزش قایل بود همون بهتر که جدا شدیم ،دوباره نظرم عوض می شد:من اگه کوتاه می آمدم اینطوری نمی شد کاش یک کم صبور تر بودم .مدام دچار افکار و احساساتی ضد و نقیض می شدم و هیچ کدام از استدلال هایم چند لحظه بیشتر دوام نمی آورد به سرعت استدلالی در جهت عکس استدلال قبلی در ذهنم شناور می شد و من هم پس از چند دقیقه بحث و مجادله درونی خودم را به غم و اندوهی که اوایل جدایی برایم تحمل ناپذیر ولی اکنون از غلظتش کاسته شده بود تسلیم می کردم.

پنجم تیر بود روزی که در 3 سال گذشته برایم روزی خاص بوده است.دلتنگ و ملول در ایستگاه ایستاده بودم به سال گذشته همین روز فکر میکردم وقتی هدیه روز تولد که با وسواس خاصی انتخاب کرده بودم  را به ساناز دادم  حس خیلی خوبی داشتم وقتی برق شادی و رضایت را در چشمانش دیدم در آن لحظه اصلا به ذهنم خطور نمی کرد  که یک سال بعد دقیقا در همان روز احساس تنهایی و دلتنگی  با پنجه های قدرتمندش گلویم را خواهد فشرد.

انسان هنگام تجربه اینگونه لحظات خوشایند فکر میکند که دنیا همانطور باقی می ماند و سرخوشی اش را هیچ چیز نمی تواند از بین ببرد.نمی تواند درک کند که اتفاقات غیرقابل پیش بینی زیادی در زندگی رخ می دهد.یا شاید میفهمد و خودش را به نفهمی میزند.من هم اصلا به این فکر نمیکردم که عشق همانقدر که دلپذیر و مطبوع است روی دیگری دارد که خیلی سخت و دردناک است. علیرغم تمام موانع ذهنی و غرورم نیرویی از درون مرا مجبور می کرد با ساناز تماس بگیرم و تولدش را تبریک بگویم.

با خود فکر کردم اگر تماس بگیرم و تماسم را پاسخ ندهد،یا اینکه پاسخ بدهد ولی سرد برخورد کند به طوری که انگار هیچ رابطه ی عاطفی بین ما نبوده است و با من مثل یک ناشناس برخورد کند اگر اینگونه شود نه تنها چیزی را بدست نیاورده ام بلکه غرورم جریحه دار گردیده و تحقیر شده ام ضمنا با شنیدن دوباره صدایش لحظات دردناک و غیرقابل تحمل روزهای جدایی مان مجددا مرا احاطه خواهد کرد لحظاتی که خودم را در یک اتاق تنگ و تاریک و دلگیر زندانی احساس می کردم و تمام احساسات ناخوشایند با سماجت خاصی از درو پنجره این اتاق به سمت من هجوم می آوردند.نه دیگه من طاقت تکرار و تحمل آن لحظات وحشتناک را ندارم .

کم کم دارم به نبودنش عادت میکنم.نباید با او تماس بگیرم کسی که رابطه را قطع کرد او بود اگر مرا بخواهد خودش باید تماس بگیرد.شاید بهتر باشه بهش پیام بدهم ،ولی اگر جواب ندهد برای من شکست بزرگی محسوب می شود.

نباید ضعیف باشم نباید خودم را کوچک کنم اما همه این استدلال های به ظاهر منطقی در برابر احساسات من شکست خوردند و بالاخره تماس گرفتم ،باورم نمیشه شماره اش را مسدود کرده است.حتما به خاطر من سیم کارتش را تعویض کرده است.شاید در 64 روز گذشته یک لحظه هم به من فکر نکرده اصلا دلتنگ من نشده است من رو باش که چقدر به خاطرش رنج کشیدم چقدر دلتنگش بودم هر روز آرزوی دیدنش را در سر می پروراندم من چقدر ساده بودم که فکر می کردم همانقدر که من دلتنگش هستم او هم دلتنگ من است .چه فرافکنی ابلهانه ای ،خدایا من چقدر احمقم.اوضاع خیلی وخیم تر از اونی بوده که من فکر می کردم .

اگر ذره ای امید هم در وجودم بود با این تماس ناموفق دود شد و رفت به هوا. به صفحه ی گوشی موبایلم نگاهی انداختم ساعت 14:40 است 15 دقیقه از زمان تقریبی که سرویس محل کارم از ایستگاه عبور می کند گذشته بود.با یکی از همکارانم تماس گرفتم و فهمیدم سرویس 20دقیقه پیش از ایستگاه من گذشته ومن آنقدر غرق افکارم بوده ام که متوجه آن نشده ام .بر سر جایم میخکوب شده بودم و قدرت حرکت کردن نداشتم به گلفروش زل زده بودم. او در حال حرکت به سمت راننده ای بود که از او تقاضای خرید گل کرده بود.صدای هیچ چیز را جز صدای عصایش نمی شنیدم که منظم ودر فاصله زمانی معینی با زمین برخورد می کرد.

مرد به گلفروش 10هزار تومان پول داد و یک گل گرفت، گلفروش سراسیمه در جیبش به دنبال پول بود تا الباقی پول مرد را بدهد چون تایمر چراغ راهنمایی و رانندگی شمارش معکوسش رو به پایان بود1،2،3،4،5،6،7،8،9،10زمان  تمام می شود ماشین های پشت خودرویی که گل خریده بود شروع به بوق زدن با چاشنی داد و فریاد کردند.گلفروش دستپاچه و مضطرب با صورتی عرق کرده بالاخره موفق شد بقیه پول را باز گرداند.چند ثانیه ای از سبز شدن چراغ گذشته بود.گلفروش در وسط چهارراه گیر کرده بود و برگشت به سمت چپ که به محل استقرارش بازگردد که خودروی 206 با سرعت بالایی به او برخورد کرد در لحظه برخورد خودرو، به صورت ناخودآگاه و از روی ترس چشمانم را بستم و وقتی چشمانم را باز کردم او را نقش بر زمین دیدم.خودرو خاطی از صحنه تصادف متواری شد. من خودم را با عجله به بالای سر گلفروش رساندم عصا و گل هایش به اطراف خیابان پرتاب شده بود و از دماغ و دهانش خون به بیرون ریخته بود.چشمان خاکستری اش به آسمان که در آن لحظه رنگش خاکستری بود گره خورده بود گلفروش مرده بود.

رزهای قرمز را که بعضی از آنها پرپر شده بود را از اطراف خیابان جمع کردم و روی سینه اش گذاشتم و غمگین و مات و مبهوت به او زل زدم به طوری که در آن لحظه متوجه هیچکس نبودم در همین اثنا گوشی ام زنگ خورد شماره نا شناس بود گوشی را پاسخ دادم، صدایی آشنا و دلنشن گفت:نمی خوای تولدم رو تبریک بگی .برایم باور پذیر نبود در آن لحظه ای که تماس را جواب می دادم به هر کسی فکر میکردم به جز ساناز.برای لحظه ای ارتعاشی خوشایند تمام وجودم را در بر گرفت.بیشتر از همیشه به ساناز احتیاج داشتم.

.

No votes yet.
Please wait...