یک تکه نان نوشته زهره فرهادی

 یک تک نان بیابنویس

گه گاهی واگن سنگین خاطراتم با قوت ریل گذشته­ام را سیر می­کند.

 می­گویند تنها برخی گذشته­ها بوی خوشبختی می­دهند.

به گمانم، خوشبختی از آن آنهایی است که به تکه نانی نیز امید دارند و زندگی، در بوی داغ آن خلاصه می­شود.

 برخی از ما، زیر سایه پدر و مادر بزرگ شدیم و برخی دیگر، دست پرورده در و دیوار و کوچه. اما باز هم لباس خاکی آنها بیشتر از ما، رنگ زندگی به خود داشت.

 ما سر اسباب بازی هایمان با هم دعوا می کردیم و آنها، بر سر آوردن آرد برای تنور داغ مادربزرگ؛ تنور­هایی که تمام تلاششان را می­کردند خمیر را چنان پفدار و برشته کنند که شکم کودکان را سیر کند اما در نهایت کاری از دستشان ساخته نبود و نان­ها، تحملشان را از دست می­دادند و ذغال شده، به گوشه­ای از دیوار می­چسبیدند تا نصیب نیازمندان نشوند.

و آنها، دوران کودکی شان را در گرو گرفتن همان تکه نان­ها در گوشه­ای از خیابان گذراندند. چشمان خیره شده­شان به سمت ما بود و چشمان ما، پشت به آنها، جایگاه بالاتری را نظارگر بود...

همگی انسان بودیم؛ با تفاوت آنکه یکی سر بر بالش می­گذاشت و دیگری، در پس سنگفرش­ها لم می­داد.

گاهی از وضع زندگی­هایمان شکایت می­کردیم و با چرا­های متعدد، قانون طبیعت پروردگار را زیر سوال می­بردیم؛ اما خدا از همه چیز آگاه بود و برای سینه انسان­ها، نه مهر نیازمندی قرار داده بود و نه مهر ثروتمندی.

همگی با داشته و نداشته­هایمان ساختیم و بزرگ شدیم. ما، در خانه­ها و مدرسه­ها و کلاس­های جور واجور و آنها، گوشه­ای از پارک.

ما پول­های پدرانمان را گرفتیم و با آن، فرشی ساختگی بر روی پست بلندی­های زندگی انداختیم و مانند بادکنکی به هوا رفتیم اما آنها، هنوز هم برای ایستادن بر روی پاهایشان به یاری دستان خیرین امید دارند ولی با همان یک تکه نان، حسرتشان را پشت امید پنهان می­کنند.

و این عده بر خلاف ما، دغدغه­های آینده­شان را بر مشغله­های فکری روزانشان فروخته­اند و بخاطر بی­اهمیتی برخی از ما، واژه زندگی را از محدوده­شان بیرون کرده­اند و به همان زنده بودن راضی هستند.

خدا از همه چیز آگاه هست و مهر همدردی را بر سینه تمام انسان ها زده است. و اگر دستان ما انگشتان فقر را لمس کند، خوشبختی، در مرور تمام خاطرات جریان پیدا می­کند و ما نیز با مفهوم یک تکه نان آشنا می شویم...

 

 

 

No votes yet.
Please wait...